تبليغاتX
گل سرخ

گل سرخ

قرار استراتِژیک

 

به دیوار دل دیوانه ام بنویس با ماژیک   

عزیزم سالگشت انتحارت بر شما تبریک

 

نمی دانم خرد گل کرد یا دیوانگی، اما

تو را آورد از آنسوی دُورِ دورها نزدیک

 

زمانی در تنم جریان گرفتم، خوب یادم هست

دماغم گیج بود از عطر تند بوسه های شیک

 

ولی امروز تفسیر جدید عاشقی یعنی:

دو آدم در دو سوی یک قرار استراتِژیک

 

مسیر زندگی لعنتی این است: می دانی ؟

زمانی شاهراه و یک زمان از تار مو باریک

 

4. 5. 2012  گوتمبورگ

نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 2:50 توسط هادی میران| |


معشوق من!
لبخندت را در طواف حماقتم
احرام بسته ام

تا رستگار شوم
از خرده هوشی که
تردید را فرصت شکفتن نمی دهد.

جنگ لعنتی
اگر کفشهایم را معیوب نمی کرد
در حوالی خودم پدیدار می شدم.
جنگهای بهسود
خیابانهای سنگدل تهران
گلوله های وحشی کابل
مثلث نا همگونی اند
که تکه پاره های مرا
به هم پیوند میزنند

دنیا روسپی خانه ی قشنگی است
شاعر که شده ام
پیراهنم را برعکس می پوشم
تا رابطه ام با آفتاب
سیاسی نشود!

28 مارس 2012 گوتنبورگ



آنسان نیستم

تا بودنم را در نبودنم نامه بنویسم

به خداوند
تا رستگار شوم در نبودنم
نیستم که هستی را وام بگیرم
با ناله های تلخ
در عبادتگاه های شیرین
پیراهنم را به صحرای بنارس سپرده ام
بودنم را در بودایی ام نفس می کشم.

تنم را که بر تخت می سپارم
در قلمرو خوابم جنگهای صلیبی
جریان می گیرند
با شلیک سربازان گرسنه
از خواب بیدار می شوم
آخرین برگهای خاطراتم را
بر گیسوی معشوقم می آویزم
که خواب های مرا برعکس تعبیر می کند

نفرت تلخی در رگهایم رسوب می کند
از خودم می گریزم
آنچنان که از هلمند گریخته ام
درخت چقدر دلگیر است
دریا چقدر نامرد است!

تا فرق در اکنون فرو رفته ام
تندیسم را بر بلندای آوراه گی ام
برپا میدارم
تا هیچ گردبادی نتواند
خبر پریشانی ام را
به ملا عمر ببرد!

25 مارس 2012 گوتنبورگ

نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 1:1 توسط هادی میران| |

این غزل را برای دوست بزرگوارم صبور الله سیاه سنگ نوشته ام


چراغ ماه


بهار واژه هایت در تن تردید می رقصد

گل اندیشه ات در چشمه ی خورشید می رقصد


به دریا ریشه دارد باور آیینه افروزت
تو بارانی که از لطفت گل امید می رقصد

بهار آور در امواج زمستان سیاه ما
غزل در سینه ی صحرا، تو را تا دید، می رقصد

غزال زخمیی کوه های تلخ سرنوشت ما
از آن صبحی که چشمان تو را فهمید، می رقصد

از آن سوهای شب ها با چراغ ماه می آیی
قلم در دست تو، در آسمان "میچید" می رقصد

تو جاری می شوی هر شام روشن تر ز مهتابی
تو مهتابی که در اقیانوس تبعید می رقصد

30 مارچ 2012 گوتنبورگ

نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 0:57 توسط هادی میران| |

صدا در دشت شب پیچید در خون

شفق آشفته شد خندید در خون


تن صد پاره ی "افشار" اما

کنار غُربتش رقصید در خون

نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 18:37 توسط هادی میران| |

 
غم تو شعله افروزد همیشه
مرا در شعله می سوزد همیشه

غریبی های تو بر قامت دل
لباس زخم می دوزد همیشه

 

آز آن سوهای یاد کربلایت
هنوزم می وزد عطر صدایت

چه سنگین است امشب بر گلویم
صدای خون چکان زخم هایت
 
تو رفتی زخمهایت ماند گار است
گل سرخی اسیر آبشار است

دلی در شعله های خون شناور
برای رفتن تو سوگوار است

 

تو رفتی، بی تعارف مرگ بر من
نکردم شعله در شام تو روشن

دلم پوشید وقت غربت تو
لباس از جنس تلخ سنگ و آهن

 

به جای صورت آتش نگارت
به جای چشم های شعله کارت

از این سوهای آب شور اما
ببوسم سنگ سنگین مزارت


2 فیبروری 2012 گوتنورگ

 

 

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت 4:57 توسط هادی میران| |

صدایت در گلوی خانه پیچید

دل من در پر پروانه پیچید


شبی درشورش موی تو حل شد

از آن پس در خیال شانه پیچید
نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 16:49 توسط هادی میران| |

 
 
گل سرخ جنون آتش بر انگیخت
خدا با حضرت شیطان در آمیخت

خرد دیوار سنگین بود اما
به دست عاشقی یک شب فرو ریخت
 
 
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 15:4 توسط هادی میران| |

تو رفتی آسمان ابرینه تر شد
غریبی های تو زخم جگر شد

به "بهسود" دل تنگم پس از تو
هجوم تلخ "کوچی" شعله ور شد
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 16:34 توسط هادی میران| |

دلم دیواره ای "بالاحصار" است
غزل پرداز زخم روزگار است

کسی در بستر رگهایم، آری
گرفتار جنون انتحار است

 

هوا گرم است و حالم نیز خوب است
شب آشفته در حال غروب است

نمیدانم چرا در این میانه
دلم درگیر آشوب جنوب است
 
غزل پرداز من پروانه گی کن
به غمهای دل من شانه گی کن

هوا گرم است و باران می نوازد
برقص آشفته تر دیوانه گی کن
 
شکستی حلقه ی زنجیر شب را
نوا و نغمه ی دلگیر شب را

خراسان می وزد این دشت روشن
در آتش می کشم تقدیر شب را
 
پری در قله ی قاف است امشب
هوا سرد و ستم باف است امشب

تن آشفته ی "افشار" شعرم
اسیر تیغ "سیاف" است امشب
 
30 نوامبر 2011 گوتنبورگ


افشار اسم محله ی درشمال غرب کابل است که در سالهای حاکمیت مجاهدین در هجوم نیروهای دولت و آقای سیاف به آتش کشیده شد.

نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 2:0 توسط هادی میران| |

چنان شد...


چنان شد تا صدایت جنبشی در بال من باشد

لبت شأن نزول بوسه ی اجلال من باشد

 

چنان شد بامیان باشم، حضورت در دل شعرم

غرور قدسی شهمامه در صلصال من باشد

 

چنان... آری که تقدیرت به تقدیرم گره بندد

کتاب خاطراتت نامه ی اعمال من باشد

 

دموکرات عزیزم سعی کن تا مرز رویاها

حضورت پاسدار عشق رادیکال من باشد

 

به زیر سقف این عشق صمیمی تا که جان دارم

غزل سهم تو و غمهای تلخت مال من باشد

 

27 نوامبر 2011 گوتنبورگ

نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 16:1 توسط هادی میران| |

Design By : Night Melody