فرجام
دل من ربع کم 9 شد به وقت B. B. C لندن
تومثل یک خبر پیچیده ي درقامت انتنگزارش می نمایم گرچه متن این خبرتلخ است
پس ازاین آشنایی باشما تعطیل شد رسمنبه اطلاع توامشب میرسانم دخترروسپی
ترا بیرون کشیدم ازتنم مانند پیراهنخریت یاعبادت بود، هرچه بود آخرشد
نمیخوانی پس ازاین نامه های شعله ورازمندراین مدت که صحرا گرد چشمان شما بودم
پرستیدم ترا باگرمیی ایمان بن لادنگل صدبرگ دردستم به دنبال تو سرگردان
دویدم کوه وکوتل را طناب مرگ درگردنبرو حالا سرهرچارراهی تابلویی کن
که تا شبهای تلخ مرد جذامی شود روشن!8 اکتوبر 2008 وانشبوری
یخ
ردمیشوی ازدوردست چشمهایم
ردمیشوی بادامن ازیخ برایمردمیشوی دست تو بوی مرگ دارد
آتش برای سرنوشت برگ داردردمیشوی بارعد وبرق ناگهانی
ازنخ نخ پلکت کبوتر میتکانیخط میکشی برشیشه ی ذهن خیابان
گم میشوی درباد، درعمق بیابانگم میشوی درلایه های ابرتیره
گل میکنی دربستر مرد عشیرهگل میکنی درخواهش اندام روسپی
شعری بلندی میشوی بانام روسپی**
لعنت به این دلبستگیهای مزخرف
دلبستگیهای که میمیرنددربرفدلبستگیهای که می روینددرآب
میریزداز پلک شما مانند یک خوابدلبستگیهای که مثل کفشهایت
تعویض میگردند هرنوبت به پایتلعنت به این شیرین که درمن ریشه دارد
لعنت به فرهادی که زخم تیشه دارداصلن همان فرهاد هم یک تکه خربود
وقتیکه شیرین سنگ یا که سنگتربودشیرین! یعنی مثل قول تو معلق!
فرهاد! یعنی مثل من خرفهم واحمق!**
حالا که گل را میدهی درآبِ روسپی
گل میکنی درپرده های خوابِ روسپیگل میکنی دربوسه های سرد مردم
گم میشوی درمزرع بیمار گندمآیینه میگردی ولی یکبار مصرف
آیینه اما روبروی یک مزخرفباشد که تا یک چند روسپی تر بتابی
دربوسه های سرد وبی باور بتابیباشد که درتعریف ارقامی بپیچی
درنامه های مرد جذامی بپیچییک تابلو باشی وبعداز شهرت خود
شب گم شوی درازدحام نفرت خود**
حالا که دردست تو اصلن برگ تر نیست
لعنت به این عاشق که او ملاعمر نیست5 9 2008 وانشبوری
هوای تلخ
هوا تلخ است از باران فراهم میشوی یانه؟
در این گندم گذر، گلهای شرشم میشوی یانه؟به این دیوانهگيهایت که میگویند ”انتی تز“
دوباره ماهِ درتبعید کم کم میشوی یانه؟هنوزم در بیابان مینویسم چشمهایت را
گلوی تشنه را یک چشمه زمزم میشوی یانه؟برایت ارتدُکسم، از لبم نام تو آویزان
دو روزی بیشتر، تصویر مریم میشوی یانه؟غمی مانند ”کوچی“ سوخت ”بهسود“ خیالم را
عزیزم نقطة پایان این غم میشوی یانه؟فضای خانة همسایه حتا، پر شد از نامت
سخن آخر، بگو ناهید آدم میشوی یانه؟26 سپتمبر 2008 وانشبوری
مرگ یک ولگرد
زمستان شد مگر، یخ بست جریان صدای تو!
که یخ میریزد اکنون از سکوت دستهای تولباست برف میبارد خلاف باورم ناهد
نمیدانم تو هستی یا کسی دیگر به جای تو!شما و یخ نگاریهای فصلِ باورِ گندم!
ولی ... شاید منم بیگانه با آب و هوای توسربیگانهگی هرچند، میخواهم که بنویسم
دوسطر ازحال یک ولگرد، یک آدم، برای تودو سطر ازحال یک ولگردِ مادر مردهيي عاشق
که شبها را کبوتر مینویسد در فضای توتو میدانی که این دیوانة ولگرد میمیرد
شبیه بوسه های داغ در جغرافیای توبیا یک پرده بیناتر که این ولگردِ چشمانت
بمیرد یا بماند یک خراسان مبتلای تو23 اگوست 2008 وانشبوری
دیوار
وقتی که پلک پلک تو بیمار میشود
شب ازسکوت چشم تو تکرارمیشودمن درعبورم ازخودم؛ اما میان ما
چیزی شبیه دست تو دیوار میشودچیزی شبیه دست تو انگار چوبتر
تصویری تلخ چوبة یک دار میشودحس میکنم پرندة در دستهای تو
محکوم صبح زخمی ”افشار“ میشوددنیایي عاشقی من مثل ”تل سیا“
یک طعن تلخ و نالهیي گیتار میشود***
گل میکند ستارهيی برقامت درخت
وقتی که پرگشودنت اخطار میشود.13 اگوست 2008 وانشبوری
تیغ تشنه
عزیزم کوچه های خسته ازتو پا و سرازمن
دو تیغ تشنه ازتو، سیب یا برگ جگر از منتو شیرینتر بتاب از انتهای غرب رویایم
دو عالم بیستون با تیشة فرهادتر از مندوسه گردش به دور محور رویت جهانم شو
پیاده طول و عرض چشمهایت را سفر از منببین گیچ توام، معتاد تو دیوانه تر ازتو
چه میخواهی از این دیوانهگیها بیشتر از من؟سپید و یا سیا این عشق وحشی... من نمیدانم!
تو پیراهن گلابی کن دوسه دریا خطر از من***
اگرسیمای چشمان تو بیناتر شود ناهد!
برای فرش پایت یک خراسان برگ تر از من8 اگوست 2008 وانشبوری
برگ ماه نو
بیا نا هید برگ ماه نو بنویس شامم را
به رقص دختر هندو بگو پاسخ سلامم رامرا ازمن ببرتا محشردیوانهگیهایت
که در دیوانهگیهای تو میخوانم دوامم راسکوت پلکهایم را دو پیراهن پریشان کن
دو پیراهن صدا کن از پس مهتاب نامم راشکستم در مسیر زابل مویت، محبت کن
سر از نو در مزار چشمهایت التیامم رابیا عالی تر از عالیه جاری شو به رگهایم
که نیماتر نویسم نامه های ناتمامم را.31 ژوئیه 2008 وانشبوری
خطر درمن
گل پیراهنت را بیمه کن با یک خطردرمن
سکوت شهررا آشفته کن با یک سفردرمنورق گردان دوبلخ ازنوبهارچشمهایت را
که یک زرتشت باورمی گشاید بال وپردرمنخراسان می وزد ازبسترشعرت به رگهایم
که جاری میشوی یک شهرگوهرشادتردرمنفروغی مثل فرخزاد ازچشم تو می تابد
شب آشفته ی پرویزمیگردد سحردرمنترا می آفرینم، کِلک نقش افروز بهزادم
که تاچشمان تو باشند سرخط خبردرمن***
بیا ناهید! گوهرشاد تقویم خیالاتم
خراسان کن جنوب خاطرم را باگذردرمن19 جولای 2008 وانشبورگ
ناهد! سرد است بی تو روز و روزگارم
بی توزمستان میشود فصل بهارمبی تو به دست شعله های انتظاری
برگم که پرپر میشوم ازشاخسارمبی توکنارجاده های شهر، اینجا
عکس تو و مرگ خودم را می نگارمتازینب چشمان تو گل کرد درمن
باخواهش بیتاب پیغمبر دچارمبردی مرا ازرخت خواب من به سرقت
آن شب که زینب ترتنیدی دردوتارمحالا که در رگهای من جریان گرفتی
ناهد تویی یک واتیکان پروردگارم***
آهوی زیبا دشتها مال تو اما!
یک روز نه یک روز میگردی شکارم.17 جولای 2008 وانشبورگ
پرواز
دوبال تشته را ازهم رها کن آسمان بامن
خطرکن، دربلندیهای رویا آشیان بامنمگو ازبوسه های التهاب آلود خورشیدت
قدم ازهم رهاکن ابرسرد وسایبان بامنسکوت تلخ دیوارمرا یک تابلو بشکن
دوگلدان سفالی و نهال ارغوان بامنمرادرقهوه زار چشمهایت میزبانی کن
عسل یا شیر، ازبرگ گلایل استکان بامنگل سرخ مقدس ناهد ناز وقشنگ من!
صدای سبزمریم شو، گلوی واتِکان[*] بامن6 ژوئیه 2008 وانشبورگ
دوستت دارم...
نوشتم دوستت دارم ترا از چشم پیغمبر
تو جاری میشوی در رگ رگم درشکل یک باورصدایت در رگ گیتار مجنونم که می پیچد
تو جاری میشوی یک دشت اما خیلی لیلا ترتب پیغمبری گل میزند درچشم های من
ترا از آسمان ها میکشم در جاده های شهرترا می آفرینم در زمین اما به رگ هایم
خیال پرگشودن می تند یک نوبت دیگرمیان ما زمستان خط حایل نیست دیوانه!
اگر دستت نگردد بال پرواز مرا معبر۲/ ژوئیه ۲۰۰۸ وانشبوری
باتو
پلکی بزن چیزی بگو ناهد! فدایت
شرمنده ام در پیشگاه چشم هایتصبحی که در چشم تو میرقصید ماهی
کاری ز دستم بر نمی آمد برایتاصلن دلم می خواست تا جای تو می بود
این من منی دیوانة ناهد گرایتشرمنده ام خیلی که دستم بود کوتاه
تا می گشودم یک گره را از صدایتاما کسی در انتحار گریه می سوخت
دور از شما در امتداد کربلایت***
بگذار ناهد جاده های غُربتت را
لبخند نیلوفر نویسم پا به پایت
گریهدیشب تمام ابر را برای تو گریستم
یک آسمان ستاره را به جای تو گریستمدر انفجار گیسوان شب سکوت قریه را
کنار رود تلخ با صدای تو گریستممسیرگریه های در گلو شکستة ترا
در از ذحام شام، پا به پای تو گریستمورق زدم تمام جاده های ناشکفته را
قفس، پرنده را از انزوای تو گریستمپرنده در فضای تو دوباره بال و پرگرفت
دوباره شیعه شیعه در فضای تو گریستم21 جون 2008 وانشبوری
برای ناهیداین روزها این روزهای خیلی کوتاه
سرگرم یک نقاشی ام نقاشی ماهنقاشی ماه برهنه در دل کوه
دور از تمام تکه های ابر اندوهنقاشی ماه برهنه در خیابان
از ابتدای جاده تا عمق بیاباننقاشی یک دختر روسپی تر از گل
آرامش ذهن خیابان های کابلروسپی تر از یگ گل و اما مثل مریم
دیوانة چشم قشنگش پاپ اعظمعاییشه تر تابیده با لب های بیمار
خواب پیمبر را پریشان کرده انگارغرق نبوت می شوم در چشم هایش
تمدید می گردم درامواج صدایشاو بیمة پرواز من ناهید من است
او شعله های روشن خورشید من است***
چیزی بگو ناهِد، پر پرواز من باش
شعر از خودم تار از خودم آواز من باشاین روز و شب های که درگیر شمایم
انگار مثل یک سفینه در فضایممثل سفینه در فضای آبی تو
غرق غزل در خلوت مهتابی تواین روز و شب های قشنگ و یادگاری
در آسمان ها می کنم مریم نگاریمریم نگاری یعنی از تو می نویسم
از التهاب یک پرستو می نویسمناهِد، فراهم کن، فراهم کن فراهم!
بر زخم های خستة گیتار مرهم***
ناهِد منم گل های گیج باور تو
پروانة خشکیده لای دفتر تومن با تمام تار مویت آشنایم
از کودکی ها شانة موی شمایمیادش به خیر آن کفش هایت تکه پاره
یادش به خیر آن دامنت پر از ستارهبا تو نوشتم جاده های بی نشان را
با تو پریدم کفتر بی آشیان رابا تو کشیدم عکس یک بال شکسته
با تو شکستم سال های تلخ پستهیک آسمان از تو شنیدم با تو گفتم
تو قهرکردی من برایت خنده پختموقتی ستاره ریختی من می شنیدم
در قهوه زار چشم هایت می تپیدم***
ناهِد بگو چیزی که فرصت خیلی کم است
فاصلة دست من و تو یک قدم استبگذار تا این یک قدم راهم بیایم
با یک سبد برگ گل مریم بیایمتا خواب های شیشة تعبیرگردد
آیات لب های شما تفسیرگردددر امتداد آروزیت پر بگیرم
در التهاب چشم هایت در بگیرمیک واژة آشفته باشم بر زبانت
بنشینم هرصبح مبارک بر لبانتهرصبح زنگ ساعت و آیینه باشم
برگسیوی آشفتة تو شانه باشم۲۰ جون ۲۰۰۸ وانشبورگ
همسفرناهِد بگو چیزی که خط آخر رسیده
هلمند چشمانت در آشوبم کشیدهشب ها شبیه خواب درگیرم کم ازکم
با چشم هایت تا بلندای سپیدهاین روزها پر می کشم تا سیم آخر
انگار در من یک من دیگر تنیدهاین من که در من می شود تکثیر هرشب
با تو تمام کفش هایت را دویدهباتو نوشته آب، بابا، سیب، باران
از جنگل تقویم برگ تشنه چیدهعکس ترا عریان کشیده، برتن تو!
از واتیکان یک شال و پیراهن خریدهحالا بگو چیزی که یک هلمند آشوب
از مزرع خشخاش چشمانت وزیده14 جون 2008 وانشبوری
ماه تشنهآن شب که ماه تشنه را تکثیرکردی
یک شهر را غرق گل انجیرکردیدر طول و عرض برگبال شاپرک ها
رویای یک دیوانه را تصویرکردیبُردی مرا از من به دنبال صدایت
با چشم هایت بد رقم درگیرکردیبُردی مرا از من و با خود کارِ آبی
در لابلای دفترت تحریرکردیتجلیل از دیدار آدم با پری را
در کوه قاف باورت تدویرکردیگفتی که از من تا خودت پل مینویسی
ناهِد چرا چندین غزل تأخیرکردی؟8 جون 2008 وانشبوری
ناهید
الو! ناهید! دیشب بی تو محشر بود، دیوانه!
هجوم سنگ و بال یک کبوتر بود، دیوانهکدامین باد سرقت کرد آهنگ صدایت را
که یک «افشار» غم بر من مُقدّر بود، دیوانهتمام شب کسی در اردوگاه چشم های تو
تن زخمی، بدون برق و چادر بود، دیوانهتمام شب شکستم، ریختم، پرپر شدم بی تو
ورق پشت ورق از نام تو تر بود، دیوانهگره می زد فضای تلخ خانه چشم هایم را
که دیشب از حضور تو معطربود، دیوانهالو ناهِد! اگر دیشب سفر در مرگ میکردم
از این آتش گرفتن خیلی بهتر بود، دیوانه3 جون 2008 ترولهیتان
برای تو
چنان غرق تو میگردم که میگردی جهان من
فراهم می شود از چشم هایت آب و نان منتمام لحظه ها را در مدار آبی نامت
شبیه برگ سبز تشنه می چرخدزبان منبفرما دست هایت را که بنویسند شب بوها
طلوع شانه هایت را حریم بازوان منتو بانوی نجاتی با حضورت بیمه میگردد
از این دریا عبور قایق بی بادبان من***
تویی «شهمامة» قدیس من در خلسة «بودا»
«خط ابریشم» مویت مسیر «بامیان» من1 جون 2008 وانشبوری
سنگ
تو از سنگی دلت ترکیبی از آجُروخاکستر
تو یک سنگی و از پلک تو جاری میشودخنجرخیالت ریشه دارد در نخ گیسوی مرگستان
توسنگی در مسیررود مریم میشوی معبرشبیه باد وحشی از جنوب مرگ می آیی
و یک صحرا شقایق در مسیرت میشود پرپرتمام شب پر و بال کبوتر خواب می بینی
تو از سنگی نداری عصمت آیینه را باوردر آتش میکشی هرروز «افشار» خیالم را
تو از سنگی و هر ساعت به آهن میشوی مُنجر۲۱/۵/۲۰۰۸ وانشبوری
لوح یادگار
بیا از سنگرت پایین دو پلک آتش بس امضا کن
گره از اخم ابرویت به دست یک غزل وا کنحضورت عطر نان گرم و من طفل خیابانی
بیا با سایه روشن ها دلم را غرق رؤیا کنبه حکم چشمهای تو اگرمحکوم اعدامم
بیا این حکم را حد اقل با خنده اجراکنشبی در صحن خونین «پلچرخی» چشمانت
بدون هیچ تکلیفی طناب دار بر پا کندل من قریة سر سبز رویای تو بود اما
به خاکستر بکش، خاکسترش را نذر دریا کنمرا بنویس لوح یادگارت در دل صحرا
ولی یک روز از پیشانی من پرده بالا کن16 می 2008 ترولهیتان
توعاشق نیستی...
اگرچه نسبت بی آب و رنگی با سحرداری
توعاشق نیستی پیوند با "ملاعمر" داریتوعاشق نیستی ازپلکهایت دشنه می ریزد
دلی "سیافی" و چشمان درخون شلعه ورداریمرا تادشت لیلی میبری اما به خون من
تو از "مُلا نیازی" هم گلوی تشنه تر داریدل و دستت "جهادی" چشم وابرو"طالب" و"مُلحِد"
برای مرگ من هر روز یک طرح دگر داریمرا ازمن به غارت برده ای درخواب و بیداری
گروگان تو ام از مرگ سرخ من خبرداری9 اپریل 2008 ترولیتان
خانم ببخشی...
حالا که این جریان رسیده رو به آخر
خانم ببخشی معذرت... یک بار دیگرخانم ببخشی واقعن من شرمسارم
از این که میخواندم ترا ماه منوَرخانم ببخشی من بدهکارت که کردم
از آن همه گل ها که در پای تو پرپردیوانه ات، معتاد تو، گیچ تو بودم
رخ میزدی مثل گل سرخِ معطریک آسمان تقدیس میکردم شما را
حتا دلم می خواست از این هم فرا ترحالا به جرم نامه های نا تمامم
بنویس این دیوانه را با سنگ و خنجربنویس این دیوانه را باخون و آتش
تا گل کند باغ غزل های تو بهتر!
شبِ زخمیتو تا در خمِ کوچه پیدا شدی
گل سرخ در متن صحرا شدیمن افتاده بودم کنار بهشت
تو آشفتگی های حّوا شدیبه مصرخیالت کشیدی مرا
تو برق نگاه زلیخا شدیتو جاری شدی دررگم مثل خون
دوبیتی، غزل، مثل این ها شدیتو در سُفرة تلخ صبحانه ام
عسل، شیر، نان و مربا شدیتو باران شدی در کویردلم
تو در تشنگی لطف دریا شدیبرای تو یک دشت مجنون شدم
تو یک شهرِخاموش لیلا شدی***
قرار شما دل شکستن نبود
به مرگ کبوتر نشستن نبودقرار شما بال پروانه را
به تار و نخ شعله بستن نبودبه یک نخ دلم وصل میشد به تو
قرار شما نخ گسستن نبودقرار تو در برف بود عاشقی
قرارت از این کوچه رفتن نبود***
تو گفتی که با تو سفرمیکنم
سفر با شما در خطر میکنمتو گفتی که یک شب برای دلت
لباس سپیدم به بر میکنمتو گفتی در آن شب که ماه میشوی
ترا در خودم منتشر میکنمتو گفتی که این معبرتلخ را
کنار تو با تو گذر میکنم***
نوشتم که از جنس نیلوفری
شکوه غزل های پیغمبرینوشتم که در شام تاریک من
تو از ماه و مریم درخشان ترینوشتم که از منظر چشم من
به تو اقتدا می نماید پرینوشتم که تابیده از چشم تو
به شب های من برق افسونگرینوشتم که در خواب و بیداری ام
مرا پا به پای خودت میبرینوشتم که از هند می آورم
برای تو پازیب و انگشترینوشتی برایم دم رفتنت:
شبِ زخمی و روز خاکستری!
پلنگی
پلنگی میشوی خانم به سنگر می کشانی ام
به جنگ تحمیلی و نا برابر می کشانی امبه قصد مرگ من گل می کند «سیاف» در خونت
سپس در«چارراه سرخ قمبر»ô می کشانی امبه رگبار مسلسل ها که می بندی صدایم را
میان شعله های خون شناور می کشانی امتوافق می کنی وقتی به یک پیمانه آتش بس
برای جستجویت پشت هر در می کشانی امهوا اکنون که برفی شد، کسی می گفت در خوابم
که تا قطب شمالی بار دیگرمی کشانی امتن زخمی و نعش یک کبوتر بر سر دوشم
به دنبالت مرا تا صبح محشر می کشانی ام۸/۵/۲۰۰۸ وانشبوری
دشمن
به خونم تشنه می گردی تمام شهر را دشمن
که تا شاید افق در چشمهایت گل کند روشنشکفتن های تو پیوند اگر با مرگ من دارد
مرا در خشم خود مثل شمالی در بده اصلنمرا بنویس ازخونم، مرا بنویس در آتش
به هر صورت که می خواهی پر و بال مرا بشکندر آتش می کشانی یا به آتشبار می بندی
دلت تا یخ شود، «دست شما آزاد تا لندن!***
به فکرمن به جای این همه درد سرو زحمت
ببردرتک سلول خانه ات حبس ابد برمن1 می 2008 وانشبوری
حضور ناتمام تو
به چشمانت نوشتی باز ممنوع الورودی را
کشیدی روی لب هایت خط سرخ عمودی رانخواهد بیش از این پیمود نرخ چشم های تو
به بازار سیاه عاشقی سیرصعودی راتماشا کن حضورت را در امواج کلام من
که روشن می نماید در دل مریم حسودی راهنوز این جا حضور ناتمامت را نفس گیرم
که شاید بشکنی باز این فضای تلخ دودی راو شاید در دلم روشن نمایی اورشلیم من
دوباره آتش ایمان گرم یک یهودی را15 اپریل 2008 وانشبوری
گواهی
دل ابرینه ام امشب گواهی میدهد نم نم
که گردِش در مدار تو به پایان میرسد کم کمبه پایان می رسد قبل از طلوع صبح در جنگل
توافق نامة یک ماده يی برگ با شبنمرفیقی، عاشقی، دلبسته گی، حسن وفاداری
به دست «طالبانِ» گیسوانت میخورد برهمتو میمانی بهشت تلخ و یک دامن پر از گندم
سراغت را نمیگیرد کسی با خواهش آدمتو میمانی گلی در سینة صحرا ولی پرپر
تو میمانی کنار زخم های تلخ و بی مرهمتو میمانی کویرخسته و در تشنگی هایت!
نمی جوشد سر راهت دگر فوارة زمزم19 اپریل 2008 وانشبوری
دعاالهی در رگ مهتاب تابستان عجین باشی
غزل رام تو باشد همچنان عاشق ترین باشیستاره از خط پیشانی ات پرتو فشان باشد
کنار ازدحام شب تو مهتاب زمین باشیلبت تریاک و چشمانت عسل، پیشانی ات مریم
اگر با من اگر بی من ولی بهتر ازین باشیخیابان در خیابان گل بریزد بر سر راهت
غرور خفتة دریا و امواج آفرین باشیبهشت و یا جهنم، هر چه میخواهی برای من!
ولی تو ساکن شهر بهشت هفتمین باشی۲۵ اپریل ۲۰۰۸ ترولیتان
عشق وحشی
بگذار خانم این سفر پایان بگیرد
این عشق وحشی با شما جریان بگیرداین عشق وحشی در فضایی چشمهایت
بگذار تا هفت آسمان جولان بگیردپرواز با تو، آرزوی نوشکفته ست
بگذار این رؤیای شیرین جان بگیردبگذار با تو لحظة ابری شوم، تا
این عشق وحشی ریشه درگلدان بگیردبگذاراین دیوانگی هایم برایت
عشق سپید ویا سیاه عنوان بگیرد۲۹/۳/۲۰۰۸ وانشبوری
پروازمرا پرواز میبخشد طلوع آسمانی ات
نفس میگیرد اما، در غروب ناگهانی اتسقوطم را فراهم میکنی از ارتفاع شب
دوباره در میان رود چشمان جهانی اتتو اما میروی گل می کند تا نوبت دیگر
در و دیوار و سقف خانه از نام و نشانی اتسراز نو میکنم از برگ های آسمان آزین
مسیر چشم هایم را برای میزبانی اتتو می آیی و با پیراهن از ماه تابستان
ورق میبندد از نو خاطرات جاویدانی ات
رویافرضن اگر میبود نام تو به نام من!
مهتاب میتابید در پهنای شام منمانند گل های سحرگاهی پس از باران
عطر وجودت شعله میزد در مشام منآیینه، شانه، هرنفس درخدمتت بودم
آهوی چشمان شما میبود رام منمن «خالد» چشم عرب سوز تو میبودم
یک آسمان پرواز، میبودی «قطام» منحالا که نام ما دو روز هفته اند، اما
پیوند دارد با نفس هایت دوام منپیچیدة در رگ رگم رویای پیغمبر!
گلواژة نام شما حسن کلام من۲۷/۳/۲۰۰۸ وانشبوری
بانوی سرگردان
اساطیرغزل های منی بانوی سرگردان
که مثل ماه، داری در سلول و دررگم جریاندو هم عنصر من و تو در مدار سرنوشت اما
کویرتشنه ام، دست شما آبستن بارانتوجریان دقیقه من عبور ساعتم این جا
به دنبال شما در ساحت یک صفحه آویزانعبور از من مرا یک دور دیگر تشنه می سازد
توقف کن که این بی دست و پا قدری بگیرد جانتمام صفحه را بی وقفه دنبال تو میگردم
نه با تو و نه بی تو! دوره گردی های بی پایان***
تصور کن اگر ثانیه گرد صفحه می بودم
تو شاید از دلم می آمدی بانوی سرگردان!
دوستی!بنویس خط تیره برروی سنگ روشن
بنویس مرگ برتو یعنی که مرگ بر منبنویس مرگ بر من، شاید کند فراهم
آرامش شما را شاید نه بلکه قطعنبنویس مرگ بر من، این من که بی تعارف
میخواند آسمان را از چشم های یک زنمن جُرم دارت هستم، زیرا که بی توقف
دنبال تو دویدم از «مصر» تا به «آتن»در این مسیرسنگی، نام ترا نوشتم
در برگ های شیشه با هرخراش ناخنسهم ترا نوشتم خواب خدا و ماهی
بنویس سهم من را از خشت، سنگ، آهن۲۵/۳/۲۰۰۸ ترولهیتان
وصیت
مراخط خط بزن ازبرگهای دفترت خانم!
که شایدکم شود یک شعله ازدرد سرت خانممراخط خط بزن ازخاطرت، درخاک جاری کن
که شاید گل کند پرواز دربال وپرت خانمولی قدری تامل کن که این دیوانه ترازتو
شکسته مثل شیشه ریخته پشت درت خانمشکسته ریخته اما برای نوبت دیگر
به دست تشنه ات بشکن ولی درمحضرت خانممراخط خط بزن آتش بزن، درنوبت آخر
بپیچان تکه تکه درحریرچادرت خانم***
نوشتم بردرخت وجاده های شهرـ نامت را
که تا شاید شود این عشق وحشی باورت خانم!6 اپریل 2008 وانشبوری
با تو
با تو شروع میشوم مثل پرنده در فضا
با تو به اوج میرسم مثل اجابت دعابا تو شکوفه میدهد دست و دلم غزل غزل
با تو سرود میشوم درگلویی پنجره هابا تو اجاره میکنم خانة یک پنجره ی
رد شده از کوچة مه در بغلِ دست خداوسعت یک بهار را با تو نوشته میکنم
در ورق خواهش تو قصة یک عشق سیابی تو سکوت و سایه را داغ و هزینه میشوم
بی تو سقوط میکنم جادة نو شکفته را۲۱ مارچ ۲۰۰۸ وانشبوری
حضور ماندگار تو
چنان جاریست در ذهنم حضورگل نگارتو
که لبریزم تمام رودرا، از یادگارتوگل سرخ صدایت را به رود تشنه پاشیدی
تمام رود میماند پس از این وامدارتوهنوز این جا زلیخا میوزی یک مصر، دیوانه
کسی غرق نبوّت میشود در انتشارتواگر جاری شوی یک رود در آموی این ساحل
کسی یک عمر ماهی میشود در انحصارتوتو از این قریه چادر بستة اما نمی دانم!
چرا یک «شیعه» گل می آورم در انتظارتو***
در این تنگ غروب عاشقی، سیب و انارت را
غرامت میدهم یک روز، فعلن شرمسارتو!14/3/2008 وانشبوری
گزارش
گزارش داده امشب از دحام ابرو باران را
شیوع ماه بعد از اتفاق رعد وطوفان راگزارش داده ماهِ بعد این طوفان شما هستید
که لطف گام هایت می نوازد این خیابان راپس از باران مهتابی، بلوغ تاک لبهایت
در اکران میگذارد خوشة انگور «پروان» راولی چشمان صهیونیست تو با عادت شبخون
تصرف میکند در من «بلندی های جولان» رادر آتش مینویسد تکه تکه هفتة دیگر
یهود گیسویت، تعبیرخواب یک مسلمان راجاده های خسته
اگر چه در قضاوتت دو پلک درد سر بدم
ولی برای تو پر از شکوفة سحر بدمترا که دست هر کسی به زخم مینوشت و من
شبیه یک درخت در هجوم صد تبر بدمبرای غُربت شما که برگ برگ می وزید
کنارلحظه های تلخ، غرق نیشتر بدمتمام جاده های خسته را به سمت سرنوشت
قدم قدم نفس نفس کنارت همسفر بدمغزل غزل شکفت در تنم بهار عاشقی
شبی که درگیتارتو صدای مستمر بدم.***
چه گونه باورت شود که در سکوت تلخ تو
میان رقص شعله ها، شبیه برگ تر بدم.۶/۳/۲۰۰۸ وانشبوری
من از تو قرضدارم ...
من از برگ لبانت قرضدارم یک تبسم را
بدهکارم برای تار و گیتارت ترّنم رابرای پلک هایت قرضدارم خواب رؤیایی
برای چشم هایت ساقة سبز تفاهم رامن از سرو خیالت قرضدارم شاخه های نور
گنهکارم برای بال هایت سنگ مردم رامن از تو قرضدارم ارتعاش دست حّوا را
من از باغ صدایت قرضدارم برگ گندم رامن از تو قرضدارم بوسه های تلخ در باران
من از تو وامدارم تا همیشه این تکّلم را***
ترا در هرنفس مریم تر از مریم صدا کردم
گنهکارم برای نرخ رویت این توّرُم را!راهبه
راهبة ی مریم فروشِ سبز و بودایی
دل غرق مریم میشود وقتی که می آییدر معبد چشمت مرا بنویس بر شیشه
با رنگ آب تلخ یا که زمزم و چاییمن واژة تلخم مرا روی لبت بگذار
تا گل کند دنیای من شیرین و رویایییک آسمان پرواز می پیچد مرا درخود
پر میکشم با تو اگر این جا بفرمایی***
بگذار امشب مثل باد صبح بر پیچم
در هر نفس با نخ نخ موهای خُرماییبی تو
بی توغزل با قامتش در هم شکسته
در شعله ها رقصیده در آتش نشستهبی تو دلم حس می کند، طوفان وحشی
پیوند تاک و خوشه را ازهم گسستهیادت بوَد یک دشت دنبالت دویدم
آیینه در دستم ولی با چشم بستهحالا که رفتی ناجوان از این خیابان
گل های عالم فرش راهت دسته دستهبی تو پر پرواز من این آسمان را
شاید ببوسد باز، اما خسته خسته.۲۵/۲/۲۰۰۸ وانشبورگ
آسمان تعطیل میگردد
خبرداده که ماه از آسمان تبدیل میگردد
پس از آن آسمان یک مدتی تعطیل میگرددخبر داده، دگر در این حوالی شام های تلخ
برای دست کم تا سال نو، تحمیل میگرددچراغی میوزد در سال نو، از ازدحام شب
و در سقف دو چشمان شما قندیل میگردددوباره آسمان گل می نماید، خیلی آبی تر
ستاره هم به دست ماه نو، تأویل میگردددوباره ماه می تابد ولی این بار، روشن تر
برهنه پاره پاره در زمین تمثیل میگردددوباره ماه می تابد ولی قانون لب هایش
برای بوسه های داغ تر، تعدیل میگردد
محبتبه این تلخی که چشمان تو می گیرند حالم را!
به «موشک» می نویسی «کابل» سبز خیالم رااز این پس، بسته کن در انفجار آب ماهی را
برای یک نفس حتا تصرف کن مجالم رابه دست سنگ نامت را به روی شیشه جاری کن
نه! این خیلی کم است، بشکن غرور دست و بالم رادلیلش را اگر می پرسم از چشم «جهادی» ات
دگر با کمتر از «موشک» نگو پاسخ سؤالم را***
تمام سال چشمانت، از ابروی تو آویزان
نوشته درخط پیشانی ات اینگونه فالم را۲۰/۲/۲۰۰۸ وانشبورگ
به دنبال تو می آیم..
اگر با خشم آتش، لطف باران میشوی نازل!
غرور آبیی شعر منی بانوی آهن دلمرا بنویس روی صفحة یک سیب با چاقو
ولی لطفن نگو من می روم یا عاشقی تعطیل!نه کتبی نه شفاهی بعد از این دیگر نمی بندم
به چشمان قشنگت اتهام مجرم و قاتلدلم را تکه تکه در نخ پلک تو میبندم
به دنبال تو می آیم هزاران فرسخ و منزلمنم پیغمبرت، بگذار بانو این رسالت را
که در «خم غدیر» سرخ لب هایت شود کامل14 0 2 0 2008 وانشبورگ
لبخند زمان
چه مرگت می شود خانم؟ که لبخند زمان باشی
به این دیوانه روز یک دو نوبت همزبان باشیچه مرگت میشودخانم؟ کنار آفتابیها
برای این پرنده یک درخت و آشیان باشیزمین را باشما تا کهکشان پرواز میگیرم
برای بال پروازم دو ساعت آسمان باشیچه مرگت میشود تا دربهار بی بهار من
گل خورشید گردان یا درخت ارغوان باشیخلاصه نازنین من چه کم می آوری آخر
که درجریان روز و شب دو پلکی مهربان باشی؟
۱۲ / ۲ /۲۰۰۸ وانشبورگ
بانوی نجات
اگر چه مثل اوضاع «جنوبی» بی ثبات استی
ولی درتشنه گی ام جرعة آب حیات استیجهان خسته ی من با تو صبح عید می گردد
به تقویم خیالاتم شب «عید و برات» استیترا هر صبح در بال پرنده نقش می ریزم
تو فصل برتری از یک کتاب خاطرات استیپرستش میکنم چشم ترا درکعبه ی شعرم
تو قدیسی برایم حضرت «لات و منات» استی***
گروگان رفته ام در وادی ی چشم خطرخیزت
کجایی مریم روشن که بانوی نجات استی۱۲/۲/۲۰۰۸ وانشبورگ
مرورم کنبیا حتمن بیا! با سنگ و با خنجر مرورم کن
ولی درچشم این مردم بیا غرق غرورم کندلت را عرضه کن در برگ های لالةی وحشی
مرا مهمان بخوان یک شام، مملو از سرورم کنگل خورشید گردانم که بی تو بر نمی تابم
بیا خورشیدروشن غرق در دریای نورم کنخیابان پر از برگ گل سرخم برای تو
بیا در امتداد روز بارانی عبورم کناگر بال پریدن نیست یا پرواز دشوار است
فقط غرق صدا غرق نفس، از راه دورم کن
به تو معتاد می گردم
شبی تریاک هلمند و شبی انگور میگردی
شبی طعم عسل اما شبی زنبور میگردیشبی مهتاب در پیشانی ات در ابر می پیچد
شبی روشن تر از فوّاره های نور میگردیشبی بال کبوتر را به زخم تشنه می پیچی
شبی مرهم به زخم تشنه و ناسور میگردیشبی پر می گشایی وسعت قطب شمالی را
شبی در خلوت سرد قفس محصور میگردیشبی در قطب یخبندان دچارت میشوم خانم
شبی یک شعلة آتش کنار طور میگردیشبی در خلوت بودا فرا می خوانی ام ، اما
شبی در خاطراتم قسمت ناجور میگردیبه دارم میکشی در هر نخ پلکت ولی بعدن
فرشته میشوی، با من شبی محشور میگردیبه تو هر روز و هرشب بیشتر معتاد میگردم
اگرآتش، اگر مرهم، اگر انگور میگردی.۸/۲/۲۰۰۸ وانشبورگ
پیغمبر آواره
بیا امشب کم ازکم یک نفس اینجا توقف کن
کمی رویا کمی مهتاب را باهم، تعارف کنبریز از دامنت یک جرعه ی مریم به رگهایم
خیالات مرا آشفته و بعدن تصّرف کندخیلم بسته کن در گیسوان حضرت حّوا
کنار چشمهایت غرق دریای تصّوف کنمرا امشب گره زن درنفسهایت که سردم هست
مرا یکبار دیگر شرمسار این تَکّلُف کنمنم پیغمبر آواره ای درمصر لبهایت
گل سرخ لبانت را پس از این نذر یوسُف کن
دو سه سالدوسه سال است چشمت را تلاوت میکنم خانم
به این دیوانه گی گفتم که عادت میکنم خانمدو سه سال است از اعضای فامیل خدا هستی
ترا دربستر شعرم، عبادت میکنم خانمدوسه سال است مقدس مینویسم چمشهایت را
دراین مدت ستاره فرش راهت میکنم خانمدوسه سال است لیلی میدرخشی درخیالاتم
ترا ازدیده ی مجنون روایت میکنم خانمترا ازبرگ گلهای سحر درجمله میریزم
پس از آن با غزل عرض ارادت میکنم خانماگرازتاک لبهای شما انگور میدزدم
ولی یک روز جبران خسارت میکنم خانم
زمستانزمستان زودِ زود آمد هوایت برف آلود است!
عزیزم دوستت دارم اگرچه جاده مسدود استکماکان مینویسم بردرو دیوار نامت را
نمیدانم به جای میرسد یا اینکه بیخود استهمین امشب برایت فال حافظ دیدم و میگفت
"مبارک باشد اوضاع شما درحال بهبود استقرارتان اگر پرواز درخواب خدا باشد
کمی تعجیل می باید، که فرصت تنگ و محدود است"ولی صرف نظر ازفال حافظ، یادتان باشد
که مثل من کسی خدمت گزارت، نیز معدود استخدا را باصدای خسته اش نذر سرت کردم
برای بال پروازت بگو دیگر چه کمبود است؟***
فضای آبیی پرواز میخواند ترا درخود
دوبال ازهم رهاکن درهمین فرصت که موجود است
بخششکنار تشنگی هایم اگرهرروز میمیرم
ولی دیگرسراغ چشمهایت را نمیگیرم
برو درهرپیاله خواستی جادو بریزهرشب
مرا بگذاربا این سازتلخ و زخم زنجیرمگلو گیر صدایت یا بیابانگرد چشمانت
به هرشکلی که میخواهی برو بنویس تفسیرم
ببخش از اینکه تا داود چشمان شما بودم
دومعبد چشمهایت را سرودم درمزامیرم
گنهکارم ترا قدیسه ی عالم صدا کردم
گنهکارم ترا مریم نوشتم درتعابیرم
اگرهرچند خوابت را پریشان کردم و حالا
برایت مینویسم اعتراف جرم و تقصیرم***
اگر تقدیردرصحرای چشمانت همین باشد
همین امروز آتش میزنم دربرگ تقدیرم۲۹/۱/۲۰۰۸ وانشبورگ
قسمت
قسمت این بوده که محکوم نگاهت باشم
عاشق شیشه فروش رخ ماهت باشمشاید این قسمت تو بوده که تاختم سفر
پیش مردم ورق سرخ گناهت باشمشاید این قسمت من بوده که درسال تمام
گل سرخ جگری، برسرراهت باشمشعله دربرگ گل لاله برافشانی و من
باغزلهای شرردیده گواهت باشم***
وقتی قسمت نشود عشق سپیدم باشی
فرصتی هست که تا عشق سیاهت باشم
پناهجوپناهم میدهی یانه به چشمان غزل ریزت؟
مرا آورده دراینجا نگاه جنگ پرهیزتمرا ازآسیای سرنوشت من دراین قاره
به سمت خود کشانیده صدای صلح آمیزتورق میزد شمالک برگ انجیل لبانت را
مرا پیچید درخود تا شدم یک سینه لبریزتخطرکردم گذشتم ازتمام مرزومعبرها
رسیدم پا برهنه تا به این شهرخبرخیزتخیابان گرد چشمان خبرساز شماهستم
به یگ برگ اقامت راضی ام درکنج دهلیزت۱۸/۱/۲۰۰۸ ترولهیتان
اعجاز مریم
بیا با یک توقف عرضه کن اعجاز مریم را
ز کار عاشقت واکن گرهی کور و مبهم رابهشت من بیا باموج خیز خشم یک باران
فرو ریزان دگر دیوار تلخ این جهنم رابیا با رقص لبهایت به ذهن باغ جاری کن
دوباره فصل سبز خاطرات برگ وشبنم رالبت را درمسیر باد جاری کن که برپیچد
به زخم تشنه ی بال کبوتر حِس مرهم رابیا دربستر این واژه ها لبخند حّوا شو
که درپایت بریزم یک بغل احساس آدم را۱۲/۱/۲۰۰۸ وانشبورگ
باورکن
ترا حِس میکنم درپلکهایم خواب باورکن
ترا درتشنگیها مینویسم آب باورکنترا قدیس عالم درخیالم نقش می ریزم
دلم را دورعکست مینویسم قاب باورکنترا رویا، ترا دریا، ترا خون دررگ آهو
ترا درشام تارم میکشم مهتاب باورکنترا درابروی پروانه نقش سجده میریزم
ترا میریسم ازبرگ گل عنّاب باورکنترا درگل، ترا درخود، ترا درشعرمی پیچم
همیشه می برم تاخلوت سهراب باورکنترا درگیسوی مهتاب می آویزم اما خود
به تار گیسوانت میشوم مضراب باورکنمرا آتش بزن، خاکسترم کن، بعدخاکستر
برای برگ رویت میشوم سُرخاب باورکنانار سرخ
به لبهایت که پرپر میشود وقتی انارسرخ
به دست باد جاری میشود حس بهارسرخلبت درباد میرقصد انارسرخ درباران
پریشان میشود از گیسوان شاخسارسرخانارازبافه های گیسویت درآب می ریزد
فرا میگیرد آهورا هوای چشمه سارسرخانارسرخ را درسفره ی مهتاب می چینی
فرا میخوانی آهورا کنار آبشارسرخانارسرخ را پرپر نموده دردل آهو
به چاقو مینویسی نقطه نقطه یادگارسرخ***
تنیده طعم وبویت درنفسهایم انارمن
بگو تاکی برایم مینویسی انتظارسرخ؟
گل سیباگر بارفتنم دردسرت کم میشود خانم
بگو چیزی که ازچشمت کُنم گورخودم راگمبجانت! میروم جایی، سرم برمرگ میکوبم
که تاراحت شوی از جمله های تلخ این مردمکه تاراحت شوی ازنامه های من و بعد ازاین
نگردد چشم زیبایت به جرم عاشقی محکومولی مانند من، چشم شما را هیچ پیغمبر
نخواهد برد در بال غزل تا گنبد هفتمتعارف می کنندت درخیابان برگ گندم را
نمیدانی مگر فرق گل سیب و گل گندم!بی تو
بی تو یعنی بی سپیده بی سحر
بی تو در آواره گی آواره تربی تو درپیچ و خم هر کوچه ای
مثل سادو دوره گرد و دربدربی تو مثل یک پرنده درهوا
غرق پروازم ولی بی بال وپربی تو مثل تک درخت سایه ام
شاخ و برگ آورده اما بی ثمربی تو گلباغ قشنگ آرزو
خفته درخون شقایق شعله وربی تو میریسم طناب دار خود
بی تو می پیچم درآتش درشرربی تو بودن بردرخت آرزو
شعله شعله می نویسد با تبربی تو تاریکم گرفتار شبم
ماه من برگرد یکبار دیگر۵/۱/۲۰۰۸ وانشبورگ
دور ازتو.... ۲
برایت مثل برگی در شرارتلخ پاییزم
که شعله شعله ازشاخ درخت سیب می ریزمصدای روشنت را درگلوی سارجاری کن
مرا درخود بخوان کز آرزوهای تو لبریزممرا درخود بخوان درسایه سارجنگل وحشی
که مثل یک غزل با نغمه ی تارت درآمیزمصدایت را گره زن درصدایم باز دیوانه
که مثل ریمل ازهرتک نخ پلک تو آویزمبرای یک نفس تابیدنت شیرینترازشیرین !
سحر ایمان فرهاد وشبانگه شعرپرویزممیثاق
بیا زینب ترینم، ازشما اندیشه میگیرم
کنارت عادت پیغمبری را پیشه میگیریمترا دیوانه تر ازبرگهای سیب میریسم
برای چادرت از صبح روشن ریشه میگیرملباست را بهشت سبزاز آیینه میدوزم
شمال چشمهایت را بلور شیشه میگیرمغرور بیستون باورم ، در لحظه ی آخر!
گل سرخی لبت را ازبهار تیشه میگیرم***
شب تلخی که دررگهای آهو میشوی جاری
سراغ چشمهایت را من ازهر بیشه میگیرم۵/۱۲/۲۰۰۷ وانشبورگ
دور ازتو ...بخوان امشب مرا درخلوت سبز ت برای خود
که بی تو میرسم درلحظه های انتهای خودشبیه شمع روشن برمزاریک شهیدم من
که دریک خلوت غمناک میریزد به پای خودمسیح ام غرق الهامت ولی اینجا بدون تو
به کاغذ میکشم تصویرسرخ جلجتای خودجدا از تو کنار باورم هرلحظه می تَرکم
به مثل بُغض تلخ گریه درمتن صدای خودگذر کن لحظه ی از آسمان ابری ام امشب
مرا بنویس فصل دیگری ازماجرای خودخداحافظ
گل پیچک شدی یک شب تنیدی درصدای من
انار سرخ را درشیشه آوردی برای منانارسرخ دربرگ خیالات تو پرپرشد
لبت طرح تبسم بست و یک سیب معطرشدگره بستم دلم را باخیال سیب درباران
کشیدم درکنار دستهایت طرح یک گلدانبلوغ دستهایت خواب گلدان سفالی شد
لبت نقش قنشگ آرزو درمتن قالی شدسپیده برلبت گل داد و درچشم تو جادوشد
گلوی خانه ات مهمان آواز پرستو شدتنت وقتیکه در اندام سرد شیشه جاری شد
نگاه گرم آهو درفضای بیشه جاری شدتنت دریا شد و گلبرگ نیلوفرشدی آن شب
گل آوردی ولی دردیده ام محشرشدی آن شبکسی از ابتدای سال گیسوی پریشانت
مرا می برد هر شب درمدارسبز چشمانتتمام سال گیسوی تو درانجیل پیچیدم
خیالاتی شدم درشهپرجبریل پیچیدم***
تمام سال گیسویت جنون بودی برای من
رفیق لحظه های بیستون بودی برای منتورا ازبرگ نیلوفر کشیدم درتن آهو
که تا یک شهر گردد دروزشهای تنت جادوکبوتر پرکشیدم تا فراسوی صدای تو
نوشتم درپر پروانه ی عاشق، برای تونوشتم نامه ی در صفحه ی برگ گل شب بو
نوشتم اززمین از آسمان از چشم های تونوشتم دوستت دارم فضای صد غزل باشی
گهی مُرج شمالی، لحظه ی طعم عسل باشینوشتم دور دور دامنت پروانه میگیرم
برایت درخیبابان شقایق خانه میگیرمنوشتم ماه را پرپر کنم در حلقه ی مویت
که آهو رم کند از انتشار عطر گیسویت***
بهارسال گیسویت خزانی شد خداحافظ
جنوب چشمهایت طالبانی شد خداحافظرفیق لحظه ی دیوانه گی هایم خدا حافظ
زلیخای غزل درمصر رویایم خدا حافظبدهکارم اگر یک سیب ازباغ شما گم شد
گنهکارم اگر سهم شما یک خوشه گندم شدهمیشه سبز باشی درتن هر لاله ی وحشی
اگر درد سرت بودم مرا بسیار می بخشی۱۹ /۱۱/۲۰۰۷ وانشبورگ
نقاشی
درگرمیی صدایت گل کرد حس مبهم
با ریشه های جانم درهم تنید کم کمنام قشنگت آنگاه دربرگ برگ شعرم
حل گشت نقطه نقطه درقطره های شبنمنقاشی ات کشیدم درخاک سبز گلدان
گل داد شاخه شاخه باعطر و بوی مریمنقاشی ات کشیدم درآسمان آبی
درشام گیسوانت مهتاب شد فراهمتا خوشه خوشه بستم ازگندم خیالت
پیچید دستهایم درسرنوشت آدمحالا شیوع چشمت طبع دوگانه دارد
گاهی به مثل قهوه گاه آتش مجسمیخ بسته دامنت را حس میکنم که حالا
تبعیدی ی بهارم محکوم برف پیهم***
نقاشی ام برایت یک طرح ناتمام است
من می کشم بهشت و تو می کشی جهنم۲۸/۷/۲۰۰۷ وانشبورگ
پل
به تار گیسویت پل بسته کن رود خیالی را
مرا درخود بخوان تصویرکن آشفته حالی رامرا درخود بخوان تا ازنفس افتاده بنویسم
به گلبرگ لبانت پاسخ چشم اهالی راتن یخ بسته ام را درنفسهایت بهاری کن
به تاک سینه ام بنویس انگور شمالی رامرا درخود بخوان درسُفره ی نیلوفر و گندم
که با دستت گشایم عقده های قحط سالی رامرا بنویس طرح ناتمام دفتر شعرت
مرا آشفته کن، بشکن سکوت این حوالی را
تو می آیی...بگو دیوانه جان! دیوانه پردازت شوم یانه؟
درون شیشه میرقصی غزل سازت شوم یانه؟تو ازیک شهرسیمان با درخت سیب می آیی
بگو مریم ترینم! غرق اعجازت شوم یانه؟تو می آیی صدایت انفجار سبز یک راز است
کسی درامتداد جاده ی رازت شوم یانه؟تو می آیی سرود آفرینش برلبت جاری
مرا تمدید می سازی هم آوازت شوم یانه؟شما را یک کسی درجاده ی مهتاب می خواند
بگو دراین سفر من بال پروازت شوم یانه؟***
زمین درانفجار بوسه های برگ می لرزد
هوا سرد است و شال شانه اندازت شوم یانه؟۳۰/۱۰/۲۰۰۷ وانشبورگ
رقص عاشقانهبریز امشب مرا تاصبح درپیمانه ات زینب
بپردیوانه گی کن یک ورق دیوانه تر امشبخطرکن، ازفراسوی خیالات قشنگ من
برقص آشفته در این تابلوی آب و رنگ منبرقص آشفته تا یک شهررا پیغمبرت گردم
سرشب آیه پردازت، سحر نذر سرت گردمبریز امشب مرا درشیشه ات تا برگ وبردارم
برقص آشفته تر دیوانه تر درتار گیتارمبریزامشب مرا درشیشه و درسنگ جاری کن
مرا درشیشه و درسنگ حل کن کردگاری کنمرا دربرگسار دستهایت غرق ناجو کن
برقص آشفته برتارم مرا یک هند جادو کنبرقص امشب که ماه آسمانی منفعل گردد
کمی دیوانه گی کن تاکه دریا مشتعل گردد***
ورق گردان به نام سوره ی پیراهنت زینب
ورق گردان که تا جاری شوی دررگ رگم امشبورق گردان به نام عاشق دیوانه ات امشب
بخوان دیوانه را درتابلوی خانه ات امشبورق گردان که تا گیتار پردازت شوم زینب
برقص آشفته تر تا گرم پروازت شوم زینببرقص آشفته تر امشب که می میرم برای تو
کبوتر می نگارم درشرار دستهای توبرقص آشفته تر پل بسته کن دریای حایل را
دوباره شعله ور کن خاطرات موج و ساحل را***
تورا میخواهمت یک مصر سودایی شوی امشب
زلیخای خیالم شعر رویایی شوی امشبتورا میخواهمت غرق کبوتر غرق درآهو
تورا میخواهمت آشفته تر زیباتر ازهردوتورا درخلوت پیغمبری ام گرم پروازم
تورا درآیه می پیچم ، ترا ترآهنگ می سازم***
به چشمان تو بودا میشوم ازسنگ می خیزم
شکوه یک بنارس را به پاهای تو میریزمبریز امشب مرا تاصبح درپیمانه ات زینب
بپردیوانه گی کن یک ورق دیوانه تر امشب۱۸/۱۰/۲۰۰۷ وانشبورگ
سنگ
دل "پشتونی" ات امشب "هزاره" میکند پرپر
"قزل آباد" قلبم درهجومت میشود محشر"مزار" خاطرم در ازدحام مرگ می پیچد
که فتوا میدهی درمحضر مردم مرا کافربرای قتل عام "بامیان" سبز احساسم
فراهم میکنی با دست و پایت نیزه وخنجر"یکولنگ" خیالم را شناور میکنی درخون
غزلهای مرا تا میُبری امشب سر ازپیکرهزاران "طالب" و "سیاف" میگیرند درنوبت
برای مرگ من درپشت چشمان شما سنگرمگراین تاک بوی تاجیک و تُرک ومُغل دارد؟
که آتش میفروزی تا شود ازریشه خاکستر!22/11/2007 وانشبوری
بُغض شکسته
خدا وا میشود از بُغض دستم درگل ابریق
تورا ازبرگ گل درچشمهایم میکند تزریقگره ازپلکهای بسته تا وا میکنم یک نخ
تویک گلدان تبسم میشوی، من ازخودم تفریقدچارت میشوم مانند یک احساس همخوابی
مرا دررود گل بادستهایت میکنی تغریقتوراحس میکنم آب خنک دریک عطش صحرا
فرا میگیری ام مانند دریا ذهن یک قایقتویک آتن مسلمان میشوی با جاده ی برفی
ومن درجاده ات یک عابر آواره و زندیقدوباره بُغض میگیرد گلوی دستهایم را
برون می آیم ازخود باخیالت میشوم تلفیق۹/۱۰/۲۰۰۷ وانشبورگ
سرنوشتدچارم میکنی درازدحام عطر وبوی خود
دلم را می بری فرسنگها درجستجوی خودپریشان میشوی درطور وسینای خیالاتم
به بوی سیب وآتش میکشانی ام به سوی خودپریشان میشوم دردامنت یک طُور پیغمبر
دلم را قطعه قطعه میکنی درگفتگوی خوددلم را قطعه قطعه مینویسی و بدنبالش
تماشا میکنی مرگ مرا در روبروی خودلباسم را فراهم میکنی از سنگ و میرقصی
گره وا میکنی از عقده ی تلخ گلوی خود***
برایت برگ سبزی آرزو کردم و اما تو
دلم را مینویسی نذر سرخ آرزوی خود.۶/۱۰/۲۰۰۷ وانشبورگ
عاشقی
اگر چه بارسنگینی به روی شانه ات هستم
تحمل کن مرا تاعاشق و دیوانه ات هستمتحمل کن که دردل تنگی و درخستگی هایت
صدای یک قناری درگلوی خانه ات هستممرا "بنگی" و "سادو" دوره گردت ساختی آخر
تصورکن عسل درسفره ی صبحانه ات هستمعسل را باغزل یکجا سروده نوش جانت کن
مراحس کن که آب تلخ درپیمانه ات هستمتصورکن قناری جان که دریک روزتابستان
به مثل پاره ابری برفراز لانه ات هستم***
پرم از آرزوهای قشنگت لاله ی وحشی
بهار ویا زمستان همچنان پروانه ات هستم۱/۱۰/۲۰۰۷ وانشبورگ
صدایت
صدایت صد غزل پرواز می بخشد قناری را
فراهم میکند دربرف گلهای بهاری رالبت درمعرض گلپونه های سرخ میرقصد
میان برگ میپیچد انار قندهاری رالبت درازدحام عابرین می گیرد اما من
به شیشه مینویسم بوسه های انتحاری راتصرف میکنی سهم مرا ازآب و آیینه
عنایت میکنی احساس تلخ بی قراری را***
بیا با یک تکان بازویت آشفته کن هندو!
سکوت سرد این مردآبی و امواج" ساری" را۲۷/۹/۲۰۰۷ وانشبورگ
دوره گرد
یخ بسته ی بشکن سکوت سنگی ات را
آتش بزن امشب لباس جنگی ات راآتش بزن این اخم تلخت را دوباره
غرق کبوتر کن لب نارنگی ات رامن در خیابان صدایت دوره گردم
با ماه و مریم میخرم دلتنگی ات راآیینه در آیینه می تابم شمارا
بگذار درآیینه عکس رنگی ات رابگذارعکست را که تا مردم بخوانند
دیوانه ی شرشم فروش و بنگی ات را***
دربرگ و دربی برگی ات یک سینه دردم
سیب قشنگم شربت سالنگی ات را۲۲/۹/۲۰۰۷ وانشبورگ
نقاشی۲
تمام روز ۱ ، ۲ میکشم دیوانه دیوانه
نمیدانم چه جادو میکشم دیوانه دیوانه!کنارت می نشینم همکلاسی میشوم باتو
انار ، انگور" نازو" میکشم دیوانه دیوانهسپس عکس شمارا با مِداد سرخ درکاغذ
خیالاتی و بدخو میکشم دیوانه دیوانهخیالاتی و بدخو میشوی خط میزنی عکست
دوباره باقلم مو، میکشم دیوانه دیوانهخودم را میکشم یک دره سرگردان به دنبالت
تورا درشکل آهو میکشم دیوانه دیوانهفراترمیروم درکوچه های سبزچشمانت
کسی را مثل "سادو" میکشم دیوانه دیوانه۱۶/۹/۲۰۰۷ وانشبوری
صدای تلفن
صدای تلفون از خواب می سازد تو را بیدار
کسی آهسته میگوید فلانی... تلفون... بردارکسی ازپشت خط یک جمله میگوید ولی مبهم
خبر تاروز دیگر میرسد درکوچه و بازارخبر یک اتفاق ساده و ... چشم شما روشن
خبر نقش گل سرخ است دراندام یک دیوارخبر افتادن یک سیب ازیک شاخه درخاک است
خبر مرگ قناری است دریک گوشه ی نیزارخبر مرگ غریب عاشق دیوانه ات باشد
همانی که برایش می کشیدی چوبه های دارهمانی که تورا می آفرید ازسنگ درساحل
همانی که صدا میزد تورا در نغمهی گیتار***
خبر مثل خبرهای دیگر درباد می پیچد
ولی ازسطرسطرنامه هایم می شود تکرار.۲۶/۸/۲۰۰۷ وانشبورگ
آواره
آواره درصدای تو هستم نفس نفس
آواره تر برای تو هستم نفس نفسآواره در جزیره ی اوهام عاشقی
دنبال رد پای تو هستم نفس نفسدنبال ردپای تو یک دشت شعله ور
یک شهر مبتلای تو هستم نفس نفسرقصیده درشراره ای از زخم تلختر
من داغ انزوای تو هستم نفس نفسدیروز در هوای تو باران شدم ولی
امروز ماجرای تو هستم نفس نفسهر بار در ترنم و لبخند یک غزل
نقاش خواب های تو هستم نفس نفس۱۱/۹/۲۰۰۷ وانشبورگ
غزل بانو
چه نوشیدی؟ که امشب دختریهای تو گل داده!
به بازی میکشانی با خیال راحت وسادهبه این دیوانه گیهایت که می رقصی به چشم من
پری می تابی اما خلق وخویت آدمی زادهپری می تابی و من درخیالم پهن می سازم
کنار قاف چشمان شما ازماه سجادهپری درهرغزل می ریزم آدم واره گی ات را
ولی سهم خودم سیبی که از یک شاخه افتاده***
به تو کی میرسم؟ ازفالگیر کوچه می پرسم!
برایم می نویسد: درخطر پیچیده این جاده۳/۷/۲۰۰۷ وانشبورگ
هلال ماه
هلال ماه را درگیسوانت می کنم پرپر
که تا مردم تورا درچشم ماه نو کند باورشبیه ماه نو درآسمانت می برم هرشب
که تا یک شهررا روشن کُنی ازماه، روشنترکنارچشمه چشمانت فرا خوانند آهو را
ویا نازل شوی درجلوه ای قدیسِ پیغمبرعبورت میدهم ازرگ رگ گلهای تابستان
بدنبال تو تا قطب شمالی میدوم یکسرتو اما می بری درشعله سار آتش وگندم
برای قامتم پیراهنی ازسنگ و خاکستربه دارم میکشی درمرز لبهایت، نمیدانی!
که داغی دردلت گل میکند تا دامن محشرببین افغان من! بادستهای شعله پردازت
درآتش میکشانی خانه ات را نوبت دیگر!9/7/2007 وانشبورگ
سنگ و پرنده
حوّا، بهشت، آتش، هوس، پیوند نامت
آدم اسیر بوسه های ناتمامتاحساس من فرهاد شیرین واره گی ات
جان دادنم شعر سپید صبح وشامتگل داده تریاک لبت یک دشت عاشق
جنگ و گروگان، تابلوی پشت بامتاما نمیدانم چرا درمحضرتو؟
گل میدهد دستم ، دلم، دراحترامتوقتیکه جاری می شودعطرصدایت
گم می شوم در انتشار و ازدحامت۲۷/۷/۲۰۰۷ وانشبورگ
زینب
درآن ساعت که از دیوانه گیهایت فراگیرم
به دست باد وحشی می سپارم برگ تقدیرمجهان من پرازگلهای رنگین میشود هردم
کسی درحلقه ی مهتاب می پیچد به زنجیرمسحر ازدامن قطب شمالی میشود روشن
کسی پیراهنش ازبرف می آید خبرگیرمکسی که می نماید باغ را با داغ نقاشی
کسی که میوزد درجلوه ی سبز اساطیرمپریشان میکند پیراهنش عطرنبوت را
درابعاد غزل گل می نماید درمزامیرم***
زمین را آیه پرداز شمایم زینب زیبا
کنار رود چشمانت پیمبرگونه میمیرم۱۲/۸/۲۰۰۷ وانشبورگ
کنارمرزچشمانت
کنار مرز چشمانت دلم افتاده ، دیوانه!
مرا قاچاق آورده بگو تا رد شوم یا نه؟هوایت مرز بلغار و دل من آرزو دارد
به برلین قشنگ چشم زیبای تو، کاشانهفدای رقص تابستان چشمانت که در باران
تعارف می کند بال پریدن را به پروانهلبت با انشتار بوسه های سبز درجنگل
غم و اندوه آهوی دلم را میکشد شانه***
نمیدانم کدامین دست موهای قشنگت را
برای دست و پایم بافته زنجیر و زولانه.۷/۸/۲۰۰۶ بوروس
فلسطین قشنگ من
مسلمان جان، دلت ازپاره ي سنگ است یا آهن؟
که با چشمان بسته مینویسی حکم مرگ من!به نازت می بری دل را به قهرت میزنی آتش
بپایت میکشانی ام گهی در مصر و گه آتنمیان مصر چشمانت مرا آواره میسازی
برای قامت من میبری ازشعله پیراهننمیدانم، مگر تقصیر من شاید همین باشد!
که لبهای تورا بنوشته ام انگور کهدامنبهاری شو که بشکوفد گل سرخ غزلهایم
بریزد درقدمهای شما خرمن سَّّرِ خرمن***
فلسطین قشنگ من، منم حماس چشمانت
که درمن شعله های انتحاری می کنی روشن۲۳/۸/۲۰۰۶ وانشبورگ
هندوی نازنینم
هندوی نازنینم کی میشوی بهاری؟
یخ بسته ام برایت در برف انتظاریپیچیده است درمن چشم قشنگت، انگار
رقصیده درنگاهت صد دختر مزاریرقصیده درنگاهت مهتاب پاره پاره
باریده از لبانت گلهای استعاریمن لاله مینویسم در امتداد باران
تو داغ مینویسی یک دشت بی قراریمن سیب مینویسم تو چاقو مینویسی
من قلب مینویسم تو زخم یادگاریمن سار مینویسم تو سنگ مینویسی
من دشت مینویسم تو آهوی فراریهندوی نازنینم! ماه و ستاره افشان
درشام سرنوشتم از پیچ و تاب ساری۱۴/۱۰/۲۰۰۶ وانشبوری
هندوی نازنینم 2
هند وی نازنینم پیچیده در ستاره
مهتاب را کشیده انگار در اجارهساری گرفته برتن ازکهکشان آبی
چادر گرفته برسر ازابر پاره پارهطرح دلش کشیده از آب و رنگ باران
یک سیب زخم خورده درخرمن شرارهعاشق میان چشمش میخواند هرسحرگاه
اندوه خفته اش را تا آخرین شماره***
هندوی نازنینم می آورم برایت
از لاله های الون پازیب وگوشواره۲۳/۱۰/۲۰۰۶وانشبوری
رفتی
رفتی از این خیابان یادت همیشه جاری
شامت پراز ستاره صُبحت پراز قناریرفتی ولی طنینی یک سال گام هایت
در ذهن این خیابان پیچیده یادگاریرفتی ولی هنوزم از پرتو حضورت
ماه برهنه دارد احساس شرمسارییادت بود پری جان، جادوی چشمهایت
تنها در این خیابان میکرد کردگاریبا خط تیره بنویس دگر کسی برایت
دل را نمی سپارد تا مرز انتحاریخزان 2006 وانشبوری
کنار رود
کناررود، چشمان تورا غرق غزل دیدم
غزل ـ آتش شدم در معبد چشم تو جوشیدممیان تاکسار چشمهایت بعد یک باران
گلی سرخی شدم برخوشه ی انگور پچیدمتمام آسمان را پرگرفتم درهوای تو
زمین را پا به پایت آمدم دورتو چرخیدمشبیه یک غزل بَُغض گلوگیرت شدم یکشب
شکستم، جرعه جرعه برلب ناز تو رقصیدمغزلواره، دوبیتی، نامه های عاشقی گشتم
که تا گلبرگ لبهای تورا از دور بوسیدمالا یادش بخیر ان لحظه های سبز وبارانی
که از ابر حمل برساقهء دست تو لغزیدمولی حالا که بوی برف دارد باغ لبهایت
ببخشی مریم قدیس من، سیبی که دزدیدم10/1/2007 وانشبوری
بلور شیشه
لب دریاچه ی مهتاب می روید تن آهو
فرا میگیرد ازاندام آهو ماه را جادوبلور شیشه را درچشمه ی مهتاب می شوید
سپس می پیچدش درانحنای دسته ی گیسوبلور شیشه را خط خط کشیده نقش میریزد
انار، انگور، گلدان سفالی ، سیب و یک چاقوبلور شیشه را بشکسته و درآب میریزد
و من می یابمش بار دگر در ساحل آموبلورشیشه و مهتاب و آهو، خواب می بینم!
که می بندم گل سرخ حنا، در دستهای او***
بگو آهو کدامین جادو را آورده ای امشب
که از آتش سپیده می زد از چشمهای تو۱۶/۲/۲۰۰۷ وانشبورگ
نامه ای دیگر
به حُکم چشمهایت می نویسم نامه ای دیگر
دلم را درمیان نامه می پیچم پریشان ترپس ازنام قشنگت، می نویسم سطر اول را
قفس، آتش، پرنده، یک گلو آوازو خاکسترمیان برگ ماه، درانتهای نامه می پیچم
برای دستهایت چوری و یک حلقه انگشتردلم را درمیان نامه ام پچیده می یابی
کنار نامه های دیگرت ، هرروز پشت دردرآن خلوت که از ابرخیالت ماه می تابد
تورا با سطرسطر نامه هایم میکشم دربرمیان برگ ماه پیچیده تقدیم تو میدارم
دوگلدان،شمعدانی، قالی و یک دسته نیلوفر***
ولی حس میکنم روز درغُربت دل عاشق
دورازچشم تو میمیرد کنار نامه ای آخر.۲۳/۲/۲۰۰۷ دانشگاه گوتمبورگ
عطر گل مریم
ستاره درغزل پیچیده یک دامن زلیخا جان
مرا آویخته درشاخه ی مهتاب سرگردانمرا درزورق مهتاب دردریا رها کرده
مرا درشیشه حل کرده مرا پیچیده درطوفانمرا پیغمبری آموخته از برگ لبهایش
میان مصر چشمانش مرا آورده از کنعانمیان شیشه بشکفته گل پیراهن سرخش
شکسته شیشه را پیراهنش را شسته دربارانپس ازآن ریخته بردامنش عطر گل مریم
درآغوش طناب خاطر من کرده آویزانگل پیراهنش آمیخته با عطر شب بوها
گل پیراهنش راکاشتم یک روز درگلدان۲۳/۳/۲۰۰۷ وانشبوری
گزارش
گزارش داده چشمان تورا آهوی رم کرده
لبت را قهوه ای آلوده در تریاک، دم کردهگزارشگر نوشته : چرخبال نامرادیها
دوخشت از ارتفاع سنگر حُسن تو کم کردهگزارش باردگر التهاب چشمهایت را
به قتل وغارت جان گروگان متهم کردهگزارشگر نوشته : با دخالت های بیگانه
تروریزم ازجنوب گیسویت قامت علم کرده***
سرم را درجنوب گیسویت درخواب می بینم
به فرمان شما مثل سر"اجمل" قلم کرده۱۳/۴/۲۰۰۷ دانشگاه گوتمبورگ
برگ گل انجیر
من به اندازه ی تنهاییی تو دلگیرم
مثل یک قابِ تر ِک خورده و بی تصویرمپشت دیوار خیالات خودم تا دل شب
با غزلواره ی چشمان شما درگیرممی نویسم دل تنهای تو را دردل ماه
می نویسم که... برای تو یکی می میرمبی تو جریان رسالت متوقف میشود
بی تو یک آیه ي بی معنی و بی تفسیرم***
تا که آخر نشودصفحه ی تقویم شما
دور پیراهن تو برگ گل انجیرم۲ /۵/ ۲۰۰۷ وانشبوری
برای دعا خلیل اسود.
سنگسار
تمام ابر می بارد دل آواره گردت را
ستاره می نویسد شعله شعله زخم و دردت راروایت می کند برف زمستان پرده در پرده
تمام گیسوی یخ بسته و شبهای سردت راعزا پوشیده زخم ماه رویت را شب بهزان[‡]
میان باد می پیچد خزان و برگ زردت راصدایت در دل سرد خدا هرروز می پیچد
که درباران سنگ و ماسه می بیند نبردت راگل پیراهنت سال دگر ازخاک می روید
پریشان میکند داغ دل آتش نوردت را.۲۵/۵/۲۰۰۷ وانشبوری
پری زادهمرادر انتهای "قاف" میخواند پری زاده
پری درخلوت احساس من ازقاف افتادهپری پرمی کشد درانحنای جاده ي شعرم
پری پای پیاده می رود درمتن این جادهدرخت سیب برگ آورده دریخ بسته گیهایش
شگوفه بسته در پیراهن سرخش ثمردادهنوشته نامه ای را از کنارماهتابیها
تمام ماه را پیچیده در یک نامه ي ساده***
مسیرخانه اش را درپر پروانه میخوانم
بلاک آتشی ـ باغ گل مریم ـ پری زداده۶/۶/۲۰۰۷ وانشبورگ
قناری
قناری را فرا میخوانی درمهمانی گندم
ولی دست شما باسنگ بازی میکند خانمقناری را فرا میخوانی اما کودکیهایت
شکسته بالهایش را برای نوبت چندمخیالات قشنگ کودکیهای تومی پیچد
پروبال قناری را به تار طعنه ي مردمقناری پرتکیده درکنارسنگ میمیرد
قناری میشود روزی فراسوی خیالت گمهوایت ماهتابی میشود اما بدون ماه
خیالت آسمانی میشود تا پرده ي هفتموانشبورگ ۲۲/۶/۲۰۰۷
نقاشی
نقاشی ات که خیره بود ازسرکشیدم
این بارخیلی سبزوروشنترکشیدمازلاله های سرخ پیراهن برایت
ازابرسبز سال نو چادرکشیدمطرح بلند قامتت را دردل کوه
ازپاره های ماه و ازمرمرکشیدمگلهای خوشبوی کناردامنت را
این بارخیلی گیچ و معطرکشیدمباغ وبهار وخرمن گل رابرایت
سهم خودم را یک گل پرپرکشیدم.16 11 2006 وانشبوری
برای تو...نه تنها کوله باری از غزل دارم برای تو !
که تا خواهد دلت سیب وعسل دارم برای تومن از باغ خیالات دل انگیز تو می آیم
شقایق های عاشق یک بغل دارم برای توبرای انکه برقی در شب تارت شود روشن
همیشه آسمان پُر ُزحل دارم برای توبه هرسنگی، ستونی در کنار قامتت هستم
دلی هم از رفاقت مُشتعَل دارم برای توبرای انکه آلام زمستانت فرو ریزد
بیا یک پرده باران حَََمَل دارم برای توخزان 2005 وانشبوری
بار دیگر
گل کرده درمن پیچک یادت دگربار
انگار این دل می شود ازنو گرفتارحِّسی مرا از نو فرا میگیرد اما
مثل خیالت مثل عطرو بوی سیگارحس میکنم پرواز میگیرم دوباره
تاآسمان ازشاخه های یک سپیداراین حس که حالا میدود در رگ رگ من
مثل دوبیتی میشوی ازآن پدیدارچشم تو جاری میشود با بوی حوا
احساس آدم میشود درمن تلنبار***
حالا که می تابی چنان سیب و گلابی
عاشق شدم خانم، نباشد جای انکار۲۸/۶/۲۰۰۶ وانشبورگ
رو سری
می ریسم از برگ شقایق روسری ات
تا غرق گل گردد موهای فِرفِری اتتا سبز گردد باغ رنگین خیالت
تا گل کند ناز قشنگ دختری اتتا شهررویای غزل درهم بریزد
درشعله های آش افسونگری اتتا مثل تریاکم بسوزانی دوباره
دارامتداد آتش خاکستری اتتا سهم من گردد ازاین دیوانه گیها
یک پاره ای از سیب سرخ دلبری اتبگذار بعد از این تماشایت نشینم
با صد غزل از حلقه ي انگشتری ات.۴/۱۷/ ۲۰۰۶ وانشبوری
نیت کردم
نیَت کردم ترا ای ماه روشن، خانه می آرم
ترا بیرون زچنگ مردم بیگانه می آرمدران ویرانه میدانم که سهمت شام تاریک است
ترا در شهر رویایی ازآن ویرانه می آرمترا درشهر رویایی ترا درشهر دریایی
ترا در بالهای رنگی پروانه می آرمبرای دسته ی مویت که مثل من پریشان است
من ازشهرفرنگ آیینه و هم شانه می آرم***
دل من شانه ی غمهای سنگین تو گردیده
برایت ازجهان یک دل، دل دیوانه می آرم۱۳/۴/۲۰۰۶ وانشبوری
تو رقصیدی...
تو رقصیدی خدا از جلوه هایت منتشَر میشد
خدا در پیچ و تاب دست هایت شعله ور میشدخدا یک روح سرگردان , خدا گل بود و آتش بود
ولی برجان من هر لحظه تندیس شررمیشدتو رقصیدی و شب در امتداد باد می پیچید
درامواج خطوط پیکرت هردم سحر میشد.سپیده میوزید از سوره ی پیراهنت هر گاه؛
که درآیات رنگین یک سبد دور کمرمیشددر آن فُرصت که می بارید گل وآتش کنارهم
کسی درگل, کسی در رود آتش غوطه ورمیشد.زمستان 2005 وانشبوری
صدایت
حضورت نقطه ی آغازعاشق
صدایت بیمه ی پروازعاشقخطوط روشن پیشانی تو
سپیده یا سحرپردازعاشقصدای زخمی
بمیرم من دوتارخسته ات را
صدای زخمی و بشکسته ات راببخشی من گنهکارم کبوتر
دوبال درجراحت بسته ات راپلک خسته
شب تلخ ازمن ومهتاب ازتو
دوپلک خسته ازمن خواب ازتوعطش درچشمهای آهوازمن
سرود دلنواز آب ازتوبرگ سبز
سرود ازتو صدا ازتوغم ازمن
دوبرگ سبزازتو شبنم ازمنبرای زخمهای انزوایت
عزیزم تاقیامت مرهم ازمنپلک تشنه
غزل ازتو، دو برگ مخمل ازمن
دوپلک تشنه ازتو، ریمل ازمنسکوت گامهایت را فرو ریز
غرورآهو ازتو، جنگل ازمندوستی
دل و دست ازمن و زولانه ازتو
صدا ازمن، گلوی خانه از توبیا تا درنفس نام تو جاریست
سرازمن، گریه ازمن، شانه ازتواحساس
چنان پیچیده ای درتار وپودم
که جاری میشوی درهرسرودمتویی اسرائیل نازو قشنگم
برایت اوج احساس یهودمسرنوشت
تویی یک قسمتی ازسرنوشتم
تو اصلن ریشه داری درسرشتمتو که گُم میشوی درابر تیره
جهنم میشود بی تو بهشتمسادو
تمام سال ازتو می نویسم
ترا دربرگ شب بو می نویسمکسی را درخیابان صدایت
هنوزم مثل "سادو" می نویسم۲۰ مارچ ۲۰۰۸ ترولهیتان
رویا
دلم جزروی تو رویا ندارد
که این ماهی دگردریا نداردبه روی بستربرگ لبانت
کسی افتاده دست وپانداردعشق مبهم
گذرکن مثل عاشق مثل آدم
به این دیوانه عادت کن کم ازکممرابنویس درپیشانی خود
که تاروشن شود این عشق مبهمبهار
گره افتاده درپلکت قرارم
لبت پیوند دارد با بهارممنم یک شهر پیغمبربرایت
تویی یک بامیان پروردگارمکبوتر
گل سرخ معطر مینویسم
کنارش صبح محشرمینویسمتوجاری میشوی درسنگ و اما
هنوزاینجا کبوترمینویسم۹/۳/۲۰۰۸ وانشبوری
ملاممدجان
به روی شیشه عکست را کشیدم
گل پیچک شدم دورش تنیدمدلم ملا ممدجان شدو اما
مزار چشمهایت را ندیدم.۱۸/ ستمبر ۲۰۰۸ وانشبورگ


