روسپی
روسپی!
سالهاست که کفش وپیراهنت را
به دلال ترین پیامبر فروخته ای
واکنون که زنجیر می بافند گیسوانت را در آمستردام
آشفته کرده است طعم بوسه هایت سوراخ عرب را
و تو درازدحام هزاران دستِ گرسنه
برای فلسطین برعکس دعامیکنی!
روسپی!
سالهای لنگ از "سالنگ" عبور نمیکند
تقویمت را لطفن عوض کن
هنوز اندامت طعم انگور دارد!
فراز وفرود
هرچند که جنگ لعنتی
فراز وفرود لبهایت را آشفته کرد
اما هنوز درتبسم تلخت
سگ نفس می کشد.
دوست من!
به دستهایت بگو دستوربنویسند
وباقافیه انگور
ساطور بنویسند.
دنیا همین ا ست!
با ارمن ترکتازی کن
بانازی طنازی کن
من یهودترینم!
ناهید
ناهید! می چرخم دوباره درمدارت
درچشمه ء آیینه میرقصد انارت
درشیشه ی ذهنم ترنم دارد امشب
رگبار باران صدای ماندگارت
هرچند دربرفی و اما باصدایت
همسایه ام خیلی صمیمی درجوارت
هرصبح میخوانم دوبرگ تشنه ات را
هرصبح بهزادم قدو قامت نگارت
فرضن اگر دیوانه ای خوبی نیم من!
ناهدببخشی نازنین من شرمسارت
**
دریای طوفانی بپیچان ماهی ات را
باردیگر درموج های بی قراررت
باکفشهای تازه ات لبریز گردان
این جاده ای آشفته را از انتظارت
وانشبوری 12 جنوری 2009
مرزبان
به دست مرزبان چشمهایت تااسیرم من
سفارش کن بگو چیزی که پشت خط نمیرم من
سفارش کن بگو تا رد شوم بی دردسر یک شب
که تنها عاشق چشم شما دراین مسیرم من
تومیدانی که من از آسیای مرگ می آیم
سفرقاچاق ودستم تنگ اما ناگزیرم من
میان آب و آتش تا نفس درسینه می پیچد
دل ازشهر قشنگ چشمهایت برنگیرم من
**
به مریم! نیست تقصیر دل شرقی من خانم
نوشتی پای ایمیلم "مهاجر می پذیرم من"
اول جنوری 2009 وانشبورگ


