تو یک شهر آدمی...
تو یک شهر آدمی اما دلت ای کاش سگ میبود
به چشمان تو مخلوط عسل قدری نمک میبود.
تو یک شهر آدمی، ای کاش مانند همان اول
سلول سینه ات برمن حصار "ششدَرَک" میبود
توخیلی خانمی "دربرف همبسترشدن باتو"
برای لحظه ی ای کاش، حِس مُشترک میبود
خطوط درهم پیشانی ات بعد از طلوع صبح
مسیر انتشار برگ های قاصدک میبود
پرِ پرواز می بافم برایت تا بلندِ ماه
چه میشد دخترشرقی دل وحرف تو یک میبود؟
* ششدَرَک نام منظقه ی در شرق شهرکابل میباشد که درآن زندان های امنیت ملی واقع گردیده است.
۱۴ جون ۲۰۰۹ وانشبورگ
برای خواهرم
خواهرم!
سالها ست که درکرانه دوردست ترین دریای پرازخرچنگ
برگهای علف را به هم بخیه میزنی
ماه ورق میخورد
برگها ورق میخورد
فلس ماهیها دریاعوض میکنند
وریشه های چادرتو
درزمستانی ترین فصل خدا یخ بسته است.
اکنون که درکرانه اندوه تو
سیاه بخت نامه هایت را ورق میزنم
شانه هایت شکسته است
گامهایت شکسته است
موهایت را خرچنگ شانه میکشد
ومن که برادرت باشم
مرگ برمن!
۲۶می ۲۰۰۹ وانشبوری
قیامت
تو تا ازمزرع آشفته ی خشخاش برگردی
قیامت ریشه می بندد به تارپلک ولگردی
اگرچه بارها بادستهایت تا تهی درّه
مرا ازارتفاعات خیالاتم رها کردی!
ولی بیتو دراوج آسمان حتی، نفس یعنی:
عبورازلایه های ابربرف آلوده وسردی
نمیدانم چه زهرمارازچشم تو می ریزد
که درگیتارمن هموارگردیده عجب دردی!
تمام جاده های منتهی درچشمهایت را
به دنبال تومی آیم، نگو ناهید که نامردی
23 می 2009 وانشبورگ


