متن سخنرانی استاد صبورالله سیاه سنگ در چهل و هفتمین برنامه ی کاروان شعر به مناسبت تجلیل از کارنامه های ادبی هادی میران در شهر تورنتو ، کانادا


درود بر مهمانان گـرامی و سپاس از گـردانندگان، هـمکاران و هـمراهـان "کاروان شعر" که درسـتتر خواهـد بود، اگرش "کانون مهـربانی" خوانم. 


میبالم ک
ه در پیشگاه هنرمندان ناموری چون وحید قاسـمی، مریم محبوب، فاطمه اختر، زلمی بابا کوهی، عبدالله نوابی شادکام و فرزانگان دیگـر، بلندای بخت یافته ام تا گـوینده بخشی از این برنامه ویژه باشـم و درنگی از مهـمان گـران ارج و دسـتاوردهـایش یاد کنم.

کاروان شعر در فرسنگ نوردیهای ارزنده اش، امشب میزبان سرودپرداز، نویسنده و پژوهشگـر گسـتره مردمشناسی هـادی میران اسـت. در کشاکش پایان ناپیدای سرگـردانیهـای برونمرزی این گام ارجناک را شایسـته هـرگونه سـتایش و شادباش میدانم.

در روزگاری که پیشانی فرهنگ را از دوربین کین، تیرکش خشم و نشانگاه تفنگ نگاه میکنند، چه گواراسـت زبان و هنر را با سپر خامه و نامه و وجدان پاس داشـتن و تیرگیهـا را با چلچراغ ارزشهـا روشنایی فشاندن.

و اینک آغاز با میران مهـمان: در آسـتانه آشنایی، شایان یاددهانی میدانم که نامبرده در نیمروزان آوارگی، آمـوزشهـای برتر را در بزرگترین دانشگاه سویدن پیروزمندانه به پایان رسـانده اسـت. از این دیدگاه، میتوان او را هنرمند دانشمند نامید. هـادی میران نویسنده اسـت هنگامی که مینویسد، و سرودپرداز اسـت هنگامی که میسراید. 

البته، کم نیسـتند نبشـته هـای "اکادمیک" در پیرامـون پلان پنجسـاله اقتصادی افغانسـتان یا پروژه های گاز و زغال شمال کشور یا چگونگی اسـتخراج مس عینک لوگر که با مصراعهـایی از بیدل سر میشوند، با غزلی از حافظ مایه میگیرند و با رباعی خیام پایان مییابند. هـمینگونه اند انبار سروده هـایی که برای واگشودن و دانسـتن هـر مصراع باید پیچکش و انبر و سـوهان در دسـت داشـت تا اسـتعاره هـای چندلایه، نمادهـای گـره اندر گـره، معماهـای هیروگلیفی و چیسـتانهـای پیچاپیچ را یکی پی دیگـر باز کرد تا دریافت که در ته آنهـا چیسـت.

همواره از خود پرسیده ام: اگـر آن یکی پژوهش دانشورزانه است، چرا چهـارده برگ دیباچه شاعرانه و عارفانه دارد و در برگه پانزدهـم، بدون پابندی به عنوان، ناگهـان پایان مییابد؟ و اگـر این یکی آفرینش هنری اسـت، چرا بافت و پیوند واژه هـایش ابزار هندسی و مهندسی میخواهد؟

آنچه اینجا و اکنون خواهـم گفت کاوش درون سروده هـای میران نیسـت، زیرا اندیشه هـایم در پیرامـون دو گزینه چاپ شده "کنار مهتابی" و "عجالتاً برای تو" و نمایاندن چندین نمـونه را در سـالهـای 2009 و 2012 نگاشـته ام. (سپاس از "کاروان شعر" که بیشـتر از صد کاپی "درنگی در کنار مهتابی" و "جویبار جیوه هـا"، را برای خوانندگان شکیبا آماده و دسـترس سـاخته اسـت.) 

هـر دو نوشـته، سر و ته برداشـتهـا و چون و چگون "پسندهـا و ناپسندهـا"ی خودم هسـتند، نه چپاندن تیوریهـا بر پیکر شعر میران و نه پذیراندن شعر میران بر خم و پیچ تیوریهـا. از هـمینرو، نام و نشان بزرگانی چون ژاک دریدا، میلان کوندرا، ژان فرانسوا لیوتار، رولن بارت، دیوید لوکاچ و ... هم آنجا و هم اینجا ناپدید اند.

برای آنکه جلو کژآگاهی را گـرفته باشم، باید بیفزایم: هـر یک از سرایندگان و نویسندگان افغانستان به شیوه و توان خودش پاسدار پاکیزگی زبان و ارزش هنر اسـت. جا دارد، آفریده هـا و رهتوشه هـای هـر خامه زنی مـوشگافانه وارسی گـردند. 

اگـر مـن – خـوب یا بد – هـادی میران را اینگونه مینگارم، کسـی بیاید دگـرگونه بنگارد؛ از او نمینویسـد، از دیگـران بنویسـد تا رفته رفته سرگوشیهای تلفونی، اتاقی، گـرد اجاقی و خیابانی ما نقدهـای آشکار نوشـتاری، انجمنی و رسـانه یی گـردند. آنگاه به جای نیشهای مسـتعار و نامهـای دروغین، سیماهـای راسـتین خود مان در پهلوی عنوانهـا به چشم خواهند خورد و گفتمان مان راهـی به دهـی باز خواهـد کـرد.

شناسـایی من با شعر میران یک سـال پیش از آشنایی با خودش بود. نخسـتین بار او را در این دو مصراع یافته بودم: "میان شیشه بشگفته گل پیراهن سرخش/ شکسـته شیشه را، پیراهنش را شسـته در باران" (وبلاگ "گل سرخ"/ 2005) هـمان روز یادداشـتی بر ساقه "گل سرخ" نوشـتم. سـال 2006، که به مهـر و بزرگواری کلوپ قلم و گـردانندان سـایت "فـردا" به سـویدن رفته بودم، میران در میان سخنان دیگـرش گفت: "مـن و شعـر از هـم فاصله داریم". اینچنین فروتنانه از خود گفتن، به نجابت او افـزود و به شگفتی مـن؛ زیرا در دورانی که آیینه پرسـتان در میان فاژه ها و واژه ها خود را "نرگس هنر" مینامند، شنیدن آن گفته آسـان نبود. 

گرامیداشت هـادی میران بهانه برتر نشاندن و فراتر پنداشـتن او و دسـتکم گـرفتن یا نادیده انگاشـتن سرایندگان دیگـر نیسـت. اگـر آنهـا نیز می آفرینند و بررسی میشوند، ازین چه بهتر؟ سودش روند شدن پدیده هـای پراکنده و پیامدش آبادتر شدن شیرازه هـای سرود و سخن.

سخن کوته، هـمانگونه که چهل پنجاه سـال پیش، سهـراب سپهـری کوچه رفت و آمدش را از همسایگی نیما، شاملو، اخوان، نادرپور و فروغ کج کرد و به سرزمین نوین سرایش رسـید؛ میران نیز از مارش با هـمگنان و همسرایان پا کشیده و به مرزهـای نوینی از سرایش رسیده اسـت. هرگز نگفته ام "میران به سپهـری میماند"، میران به کسی نمیماند. او هـمانند سعیدی، کاظمی، مظفری و محمدی نمیسراید، مانند دیگران هم نمیسراید و بیشـترینه خودش اسـت.

با آنکه هنر با پیشگویی بیگانه و از پیشبینی بیزار اسـت، خیره سرانه میگویم و امضاء میگذارم که در هفت تا ده سـال آینده میران نه تنهـا دوسـتداران و هواخواهـان، بلکه پیروان خواهـد یافت. گـرچه از بیرون به ناسازه مینماید، نخسـتین نشانه هـای چنین مژدگان را در خمـوشی سنگی رسـانه هـا و هـمایشهـای "فرهنگی" در برابر او به روشنی میتوان دید.

هـادی میران در نگاه من یگانه هنرمند نوپرداز، نوجو و نوآفرین اسـت که کارش با سکوت ممتد جاری "برگزار" میشود. چه ننگین اسـت آفرینش را "به من چه؟" گویان هیچ گرفتن. آیا چشم کور چرخاندن سوی کسی که در کمتر از دو سـال، دو گزینه بسیار تازه به گنجینه زبان و ادبیات افزوده باشد، با "وجدان فرهنگی" هـمخوانی دارد؟

آنچه میران را نوگـرا مینمایاند، داشـتن نگاه "ویدیویی" هنگام دریافتهـاسـت. به بیان دیگـر، او پیش از آنکه تصویرپرداز باشد، تماشاپرداز اسـت. یکی از شگـردهـای چگونگی این پردازش، کارگیری نمادین نامهـای آدمهـا و کاربرد رخدادهـای زشت سیاسی پسا–سپتمبری در هوا و آهنگ نامه هـای عاشقانه اسـت. 

نمیگویم میران "بهترین" میسراید، میگویم "دگـرگون" میسراید. او گذشـته از پهنا و بلندای کارنامه شاعران دیگـر، بدون خوشی و خفگان و دلهره از کنار سـتایشهـا، نکوهشهـا و "توطئه سکوت" دلیرانه میگذرد، و با دلگـرمی برخاسـته از انگیزه هـای درون راه و چاه خود را میپیماید. میران با تکانه جوشش فورانیی که دارد، نمیخواهـد به آفرینش پشـت کند. 

برای فراخواندن هـادی میران در نقش مهـمان ویژه از اروپا و بخشیدن افتخار به من که لختی همرکاب این کاروان در بادیه چهل و هفتم باشم، بار دیگـر سپاسگزارم از فاطمه اختر، هـارون راعون، ربانی بغلانی، صبور صهیب، کبیر بختیاری، احسـان پاکزاد و یاران و یاوران آنان.

و در پایانی که پایان مباد:

سومین بار اسـت که هـارون راعون عزیز شانس روی سـتیژ آمدن مرا در سـایه گفتار و دکلمه هـای شکرالله شیون میگذارد. سخن گفتن پس از شیون به این میماند که کسی بعد از وحید قاسـمی آواز بخواند.

هوا تلخ اسـت از باران فراهـم میشوی یا نه؟
در این گندم گذر، گلهـای شرشم میشوی یا نه؟
هنوزم در بیابان مینویسـم چشمهـایت را
گلوی تشنه را یک چشمه زمزم میشوی یا نه؟
برایت ارتدکسـم، از لبم نام تو آویزان
دو روز بیشـتر، تصویر مریم میشوی یا نه؟
غمی مانند کوچی سوخت بهسود خیالم را
عزیزم! نقطه پایان این غم میشوی یا نه؟
فضای خانه هـمسـایه حتا پر شد از نامت
سخن آخر بگو ناهید، آدم میشوی یا نه؟

به جای هـمه کسـانی که در پیرامـون کارکردهـای هـادی میران ننوشـته اند و نخواهند نوشـت، مینویسـم و خواهـم نوشـت.

[][]

تورنتو/ بیست و نهم سپتمبر 2012


متن سخنرانی شکر الله شیون در هفتمین برنامه کاروان شعر در مورد سپد نگاری های من
متن سخنرانی و سروده ی شکرالله شیون در چهل و هفتمین برنامه ی کاروان شعر
*
دمی با هنرمند "آشفته تر از خیابانهای کابل"

زنده یاد احمد شاملو گفته بود: "غزل- شعر زمان ما نیست." با تمام حرمتی که هر شـاعر و هر شـعرخـوان و هر شعردوسـت باید به شـامل
وی بزرگ داشـته باشـد، با تواضع تمـام میگـویم: "تا تاریخ ادبیات غزلسرایی به نام سیمین بهبهانی دارد، آن گفته احمد شاملو سخن زمان ما نیست."
با همین مقدمه میخواهم بروم به سراغ سروده های هادی میران، هنرمندی که به تمام معنا تازه سرا و تازه آفرین و تازه پرداز است. 
بسیار دلم میخواست نگاهی داشته باشم به غزلهای این دوست عزیز، که مرا نیز از لحاظ شخصی و عاطفی الفت دیرینه است با تغزل، اما چه میتوان کرد وقتی که دوست عزیز دیگرم (سیاه سنگ) هردو مجموعه ("در کنار ماهتابی" و "عجالتاً برای تو") را برگ برگ، مصراع مصراع و تصویر تصویر بررسی کرده است. 
اینک من مانده ام و بیست پارچه شعر دیگر غیرغزلی، هر نامی که رویش میگذارید: سپید، آزاد، امروزی، نیما– وزنی، شکسته مصراعی. 

هادی میران همانگونه که با بالهای غزل، خیلی به راحتی اقلیم به اقلیم میرود و برای جولان عاطفه و اندیشه اش قلمروهای جدیدی را کشف و تسخیر میکند، در شعرهای فرا– غزلی نیز به همان اندازه نوپردازی و نوگرایی دارد.

میتوان گفت که شعرهای غیرغزلی او نیز "غزلهای منفجر شده" اند منتها در پاره های برابر و نابرابر مصراعهای بلند و کوتاه، اما با همان طعم غزلی. آیا از بندهای زیرین خون غزل نمیچکد؟

از "مـن" گریخته ام
از "تـو" آویخته ام
سرم را به درد سری سپرده ام
یا 

عاشق که شده ام
ویران شده ام
بدتر از میران شده ام

اگر حاضرین گرامی شوخی ثقیلی را بر من ببخشایند، علاوه میکنم که شاعر در مصراع سوم (آنجا که میگوید: "بدتر از میران شده ام") همزمان از دو صنعت "اغراق و غلو" کار گرفته است، زیرا "میران شدن" ممکن نیست، چه رسد به "بدتر از میران شدن"! و اگر هست، بگوید تا ما هم بیازماییم!

بهترین خصیصه هنری میران در سروده های غیرغزلی، کاربرد "ایجاز" یا "تکنیک فشردگی" است. هر شاعر دیگر اگر سوژه های او را مییافت، بدون شک بیدریغانه پرحرفی میکرد.

آشفته تر از خیابانهای کابلم
که دیواره های انتظارش
برای نوازش گامهای دموکراسی
در انتحار فرو می ریزند

یا 

سرم فدای تو
من سرنوشتم را با پا مینویسم

در مصراع اخیر، من چیزی فراتر از استعاره و سمبول در حد اشاره و سیگنال میبینم. نوشتن "سرنوشت" با پا میتواند دو نوع تعبیر گردد. 

اول: لگدمال شدن، ویران شدن و در نتیجه محو شدن سرنوشت یعنی بربادی عام و تمام مقدرات. 
دوم: سرنوشتی که با پا نوشته شود، "پانوشت" است و پانوشت یعنی یادداشتهای دنباله داری که در پایان نوشته ها می آیند، ولی خود پایان ندارد. 

به این ترتیب، در آغاز "سرم را فدای تو میکنم" و در پایان، سرشت و سرنوشت "فدا شدنم" مانند داستانهای دنباله دار، قرنهاست ادامه دارد، بدون اینکه پایان داشته باشد.

مثال دیگر

جنگ لعنتی
اگر کفشهایم را معیوب نمیکرد
در حوالی خودم پدیدار میشدم

معیوب شدن کفشها، معراج بیان تصویری "از پا افتادن" است. به عباره دیگر، جنگ نفرین شـده چنان مصدوم و معیوبم ساخته است که رفتار ناجور روزانه، کفشهایم را از شکل می اندازد. اگر جنگ نمیبود، امروز در هویت خویشتن زندگی میکردم.

در نگاه من، این بند کوتاه، خلاصه تاریخ مهاجرت و آوارگی همه جنگزده های بشریت است. آری. اگر همین تفنگهای به اصطلاح "تاریخساز" و به اصطلاح "سرنوشت ساز"، زندگی را گلوله باران نمیکردند، ما نیز در سرزمین خود ریشه میداشتیم، قامت می افراختیم و به گفته شاعر در حوالی خویشتن خویش پدیدار میشدیم.

در اخیر، اگر بخواهم در گوش هادی میران چیزی گفته باشم، چنین خواهد بود: حیف باشد که همیشه غزلسرا نباشی؛ زیرا ترا با غزل و غزل را با تو همان پیوندی است که پرنده را با پرواز، پرواز را با آزادی و آزادی را با رویا.

***
ستراسبورگ/ فرانسه
سیزدهم سپتمبر 2012

از گوتنبورگ تا تورنتو

 

سر انجام از یک سفر زیبا و پر از خاطره به شهر تورنتو برگشتم. این سفر به دعوت کاروان شعر صورت گرفت که یکی از برنامه های جاری اش را به نام این جانب و تجلیل از آنچه که من به نام شعر می نویسم اختصاص داده بود. دو ماه قبل جناب داکتر صبور الله سیاه سنگ به من اطلاع داد که قرار است یکی از برنامه های کاروان شعر به نام تو اختصاص یابد. از آن دم تا دمی که چمدانم را برای این سفر بربستم، میان دو احساس متفاوت در سفر بودم؛ احساس شرمساری از الطاف و صمیمیت این دوستان که به سیاه نوشته های من بها می گذارند و آن را قابل تجلیل می دانند و احساس نیرومند خوشحالی که خواب های پریشان کودکی هایم هر چند دیر به ثمر نشستند و غزال وحشی غزل در بیشه زار خیالات من دیگر گونه رقصید.  صبح زود که شهر گوتنبورگ تازه از رخوت خواب شب هنگام تن به تقدیر سحر می سپرد، آخرین پرده خواب در فرودگاه گوتنبورگ از پلکهای من بر افراشته شد و دریافتم که برای ورد به امریکا باید ویزای الیکترونیک داشته باشم. به برکت لطف یک خانم مهربان در دفتر معلومات فرودگاه این مشکل خیلی زود حل شد و پس از سه پرواز و فرود که شانزده ساعت را در برگرفت، کفشهایم فرودگاه تورنتو را بوسیدند.  

در فرودگاه تورنتو، هارون راعون، کبیر بختیاری، ربانی بغلانی، داکتر پارسا، آقای عاکفی و بانو فاطمه اختر ریس و اعضای کاروان شعر و دوست شاعرم شکر الله شیون که از فرانسه تشریف آورده بود، با صمیمیت و گرمی شاعرانه از من استقبال کردند و مرا با تقدیم یک دسته گل بسیار زیبا و معطر گرامی داشتند. احساس خستگی ناشی از سفر که تا آن لحظه بر رگهایم سنگینی می کرد با دیدار و مهمان نوازی این دوستان و با تعارف یک گیلاس کافی سرد، به یک چشم برهم زدن از رگهایم بیرون ریخت و جایش را به احساس نیرومند خوشحالی سپرد.

تا فرا رسیدن شام برنامه که مصادف با روز شنبه 29 سپتامبر بود، لحظه های بسیار ماندگار و شیرین در کتاب خاطرم افزوده گردیدند. هارون راعون و صبور صهیب دو شاعر خوش اندیشه و دوست پرور را برای اولین بار می دیدم، چنان دریافتم که انگار سالهاست شریک تلخ کامیها و شیرین کامیهای همدیگر بوده ایم. روز دوم اقامتم، جناب داکتر سیاه سنگ همراه باخانم محترمش از شهر ریجیانا تشریف آوردند که حضور ارجمند ایشان بر صمیمیت محافل دوستان چند برابر افزودند و محفل انس دوستان را چندین بهار معطر کردند. پذیرایی گرم و دوستانه آقای وحید قاسمی سخت به یاد ماندنی است. هم صحبتی با این مرد شریف و اندیشمند همانگونه لذت بخش بود که شنیدن آهنگ های زیبایش شور وشوق ارزانی می کنند. گردش در مرکز تورنتو با صبور صهیب و شکر الله شیون، لذت خوان هفت رنگ را داشت. صبور رانندگی کرد و من اذیتش کردم و او با لبخند صبورانه اش آن شب با صمیمیت غزلهایش از ما پذیرایی کرد.

شنبه شب چهل و هفتمین برنامه کاروان شعر در  یک رستوران بسیار زیبا در شهر تورنتو برگزار شد. کثیری از اهالی شعر، ادب، فر هنگ و علاقه مندان هنر و موسیقی در این برنامه حضور به هم رسانیده بودند. هارون راعون شاعر خوش پرداز و رفیق گل افروز، مجری برنامه بود که با اجرای زیبا و فکاهی های شیرینش بر دلهای حاضرین سرور و بر لبهای حاضرین گلهای لبخند می کاشت.

خانم فاطمه اختر ریس کاروان شعر با سخنان زیبایش محفل را  آغاز کرد و حضور مهمانان را خیر مقدم گفت. شاعران هموطن مقیم تورنتو جناب استاد ظهور الله ظهوری، احمد عاکفی، بانو نیلوفر ظهوری، احسان پاکزاد، بانو صبا رسا، مرتضی سامی و ویس ابراهیمی فضای محفل را با عطر خوانش شعر معطر کردند. خانم فوزیه افشاری مهمان دیگر این برنامه که از امریکا تشریف آورده بود، با سخنان فشرده اش بر همگی خیرمقدم گفت. آقای شادکام نیز در جملات کوتاه حضور حاضرین را گرامی داشت و خود چیزی بیشتر از این سخن نگفت.

شکر الله شیون شاعر، نویسنده،  طنز پرداز و تئاتر پرداز که از فرانسه تشریف آورده بود، در مورد سپید نگاری های من سخن گفت و بر اندام نار سای سپیده های من جامه ی زیبا دوخت. آقای شیون یکی از غزلهای مرا که با زبان الکن نوشته شده است، هنرمندانه و با اجرای اشارات و حرکات زبان الکن دکلمه کرد و پس از آن یک مثنوی زیبا و عاشقانه  از خودش را به خوانش گرفت که بر طبع حاضرین بسیار زیبا نشستند.

داکتر صبور الله سیاه سنگ، شاعر، نویسنده، مترجم و پژوهشگر با نام و برجسته کشور مقیم ریجیانای کانادا سخنران دوم این محفل بود. سیاه سنگ در مورد پرداخت و نمادهای به کار رفته در شعرهای من سخن گفت و قامت غزلهای نارسای مرا چنان در لباس زیبای تعریف و تقدیر پیچید که در آن لحظات جریان ملایم ریزش قطرات عرق را در پیشانی ام احساس می کردم. لحظه ی هم به یاد سخنان مادرم افتادم که وقتی برایم ورقه گلشاه می خواند و از تهی دل آرزو می کرد که من روزی شاعر شوم و او خواننده شعرم باشد. مادرم در این حسرت مرد و من در آن سالها از دست غم روزگار نتوانستم به قامت این آرزوی او جامه عمل بپوشانم. برای لحظاتی کوتاهی چشمم را بستم و مادرم را می دیدم که در مقابلم نشسته و از پیشانی اش عرق خوشحالی می چکد.

پس از جناب سیاه سنگ نوبت به خودم رسید. با چند جمله نا رسا و نا پیوند از الطاف کاروان شعر، از حضور حاضرین، از دکلمه های شاعران حاضر در محفل، از سخنان زیبا و توجه عمیق شکر الله شیون و از سخنان ژرف و زیبا و صمیمیت سیال جناب سیاه سنگ سپاسگزاری کردم و پس از آن شعر خواندم. غزلهای که در فضای متفاوت نوشته شده است خواندم اما در جریان خواندن یک غزل که در سوگ خواهرم نوشته ام فشار عقده بر گلویم به شدت سنگینی کرد و به سختی تمام توانستم بر آتش گریه ام آب سرد بپاشم. اما دیدم که تنها نبودم و در میان حاضرین نیز کسانی بودند که مرا و احساسات زخمی مرا با قطرات اشک همراهی می کردند.

شعر خوانی تمام شد و با دریافت هدیه زیبا از طرف کاروان شعر، ماندگار ترین خاطره در برگهای خاطر من  نقش  گردید. خانم حیدری و خانم رضایی نیز منت گذاشتند و گل زیبای را بر من تقدیم کردند. پس از ختم شعر خوانی حاضرین به صرف غذا دعوت شدند. غذا متنوع، مفصل و خوش مزه بود که ناگزیر شدم دو نوبت غذا گرفتم. پس از صرف غذا محفل با اجرای موسیقی زیبای افغانستان تا ساعات پسین شب ادامه یافت. چهل و هفتمین برنامه کاروان شعر بدینگونه به پایان رسید و من که عنوان این برنامه زیبا بودم، چهل هشتمین برنامه اش را زیباتر از این آرزو می کنم.

فردایش مهمان خانم فاطمه اختر بودیم.خانم فاطمه اختر که صمیمیت و مهمان نوازی اش را رخشنده تر از اختران در آسمان روستای ایام کودکی ام یافتم، با الطاف بی شمار و پذیرایی گرمش در اوراق خاطرات من ماندگار نشست. او شاعر خوش پرداز، سخت رفیق و صمیمی، متین و با شهامت و پر تلاش است که در نخستین نگاهش هاله ی از نجابت و شهامت در اطراف چشمانش حلقه می زند.

کبیر بختیاری کمتر از یک قهرمان نیست که در شهر پر سودا و هزار خیال تورنتو، صدها خانواده از هموطنان مهاجر را گرد هم آورده است و یک مرکز نیرومند آموزشی را مدیریت می کند. ایمان این مرد شریف مستحکم تر از پایه های سیم برق در شهر کابل است که در جریان شدید ترین جنگها و گلوله باری ها بر زمین ننشستند. آقای عاکفی روان طبع، خوش مشرب، مهمان نواز، صمیمی و سخت ادبیات پرور است که یک شب به یاد ماندنی را در یک رستوران ایرانی بر صفحه خاطرات من با شعر و شربت نوشت. آقای ظهوری و آقای بغلانی نیز در لطف و بزرگواری کم نظیر اند. داکتر پارسا مثل کامره عکاسی اش دقیق و مثل آبشار نیاگارا صمیمی است. نعمت هم نعمت است. خانم ناهید یکی دیگر از این فرهیختگان است که با پذیرایی گرمش دهان ما را با طعم یکی از بهترین غذاهای افغانی شیرین کرد. میر حسین مهدوی شاعر و نویسنده ارجمند ما از جمع کاروان شعر و مهمانان این کاروان، در پیرامون آبشار زیبای نیاگارا با جبین شاعرانه و با کباب خوش مزه پذیرایی کرد. هوا ملایم بود، جمع ما صمیمی بود و طعم کباب نیز سخت اشتها افروز بود. ساعات آخر روز در کنار آبشار عکس گرفتیم و آقای بختیاری لطف بی شمار کرد. خانم رضایی و خانم حیدری نیز یک ظهر را با مهر و محبت بسیار میزبانی کردند. حسین زاهدی که زیبا می نویسد نیز از جمله عزیزانی است که در این سفر به دوستی دیداری پیوست. اگر از الطاف بی شمار هارون راعوان عزیز تشکر نکنم چیزی در دلم گره خواهد ماند.

قرار بود که چند روزی بیشتر بمانم اما با دریغ که برنامه برگشت من ناگهان دیگرگونه شد. در مهمانی آقای آذر و خانم فرهیخته اش فریده جان که قرار بود در این شنبه شب باشد، جایم را به هارون راعون عزیر سپردم. یک سفر زیبا بدینگونه به پایان رسید اما عکس های بسیار زیبا و ماندگار از این سفر بر آلبوم خاطرات من به یادگار نشستند. 

دیشب اولین شبی بود که در تقویم شب و روز زندگی من شبیه فرود در فرودگاه رویاها زیبا و ماندگار نشست. اهالی کاروان شعر در شهرتورنتو، جناب داکتر صبور الله سیاه سنگ با سخنرانی زیبا و عالمانه اش، جناب شکر الله شیون با پرداخت ژرف و زیبایش به شعرهای سپید من و خوانش مثنوی قشنگش، دوستان شاعر با قرائت شعرهایش و حضور کثیری از فرهیختگان و ادب دوستان هموطن، خانم ها و آقایان عزیزی که از راه های دور و نزدیک قدم رنجه فرموده بودند، چنان مرا در جامه های لطف و محبت پیچیدند که تا پروانه های نفس بال و پر می زنند این جامه های زیبا زینت بخش قامت نارسای من خواهند ماند.

به برکت این شب خجسته بسیاری از دوستانی را که در دنیای مجازی می شناختم و اغلب نوشتاری بودند، دیداری گردیدند. من از آخرین کارهایم چندین غزل را خواندم و خوانش یکی از آن غزلها چنان راه گلویم را بست که به زحمت توانستم گریه هایم را مهار کنم. غزلی بود که پس از مرگ غریبانه خواهرم برای او نوشته بودم. پس از خوانش شعر مهمانان با غذای بسیار لذیذ افغانی پذیرایی گردیدند و بخش دوم برنامه با موسیقی و هنر آفرینی دو هنرمند بسیار خوش صدا و مستعد به پایان رسید. هارون راعون که صمیمیت و دوستی اش همپا و هموزن سروده هایش آدم را مجذوب می کنند مجری این برنامه بود. مدیریتش حرف نداشت. صمیمیت و الطاف خانم فاطمه اختر ریس کاروان شعر، چون گلهای معطر بهار افروز بود. در سوئد که برگشتم در مورد این رویداد زیبا و الطاف بی شمار این عزیران مفصل خواهم نوشت.