متن سخنرانی استاد صبورالله سیاه سنگ در چهل و هفتمین برنامه ی کاروان شعر به مناسبت تجلیل از کارنامه های ادبی هادی میران در شهر تورنتو ، کانادا
درود بر مهمانان گـرامی و سپاس از گـردانندگان، هـمکاران و هـمراهـان "کاروان شعر" که درسـتتر خواهـد بود، اگرش "کانون مهـربانی" خوانم.
میبالم ک
کاروان شعر در فرسنگ نوردیهای ارزنده اش، امشب میزبان سرودپرداز، نویسنده و پژوهشگـر گسـتره مردمشناسی هـادی میران اسـت. در کشاکش پایان ناپیدای سرگـردانیهـای برونمرزی این گام ارجناک را شایسـته هـرگونه سـتایش و شادباش میدانم.
در روزگاری که پیشانی فرهنگ را از دوربین کین، تیرکش خشم و نشانگاه تفنگ نگاه میکنند، چه گواراسـت زبان و هنر را با سپر خامه و نامه و وجدان پاس داشـتن و تیرگیهـا را با چلچراغ ارزشهـا روشنایی فشاندن.
و اینک آغاز با میران مهـمان: در آسـتانه آشنایی، شایان یاددهانی میدانم که نامبرده در نیمروزان آوارگی، آمـوزشهـای برتر را در بزرگترین دانشگاه سویدن پیروزمندانه به پایان رسـانده اسـت. از این دیدگاه، میتوان او را هنرمند دانشمند نامید. هـادی میران نویسنده اسـت هنگامی که مینویسد، و سرودپرداز اسـت هنگامی که میسراید.
البته، کم نیسـتند نبشـته هـای "اکادمیک" در پیرامـون پلان پنجسـاله اقتصادی افغانسـتان یا پروژه های گاز و زغال شمال کشور یا چگونگی اسـتخراج مس عینک لوگر که با مصراعهـایی از بیدل سر میشوند، با غزلی از حافظ مایه میگیرند و با رباعی خیام پایان مییابند. هـمینگونه اند انبار سروده هـایی که برای واگشودن و دانسـتن هـر مصراع باید پیچکش و انبر و سـوهان در دسـت داشـت تا اسـتعاره هـای چندلایه، نمادهـای گـره اندر گـره، معماهـای هیروگلیفی و چیسـتانهـای پیچاپیچ را یکی پی دیگـر باز کرد تا دریافت که در ته آنهـا چیسـت.
همواره از خود پرسیده ام: اگـر آن یکی پژوهش دانشورزانه است، چرا چهـارده برگ دیباچه شاعرانه و عارفانه دارد و در برگه پانزدهـم، بدون پابندی به عنوان، ناگهـان پایان مییابد؟ و اگـر این یکی آفرینش هنری اسـت، چرا بافت و پیوند واژه هـایش ابزار هندسی و مهندسی میخواهد؟
آنچه اینجا و اکنون خواهـم گفت کاوش درون سروده هـای میران نیسـت، زیرا اندیشه هـایم در پیرامـون دو گزینه چاپ شده "کنار مهتابی" و "عجالتاً برای تو" و نمایاندن چندین نمـونه را در سـالهـای 2009 و 2012 نگاشـته ام. (سپاس از "کاروان شعر" که بیشـتر از صد کاپی "درنگی در کنار مهتابی" و "جویبار جیوه هـا"، را برای خوانندگان شکیبا آماده و دسـترس سـاخته اسـت.)
هـر دو نوشـته، سر و ته برداشـتهـا و چون و چگون "پسندهـا و ناپسندهـا"ی خودم هسـتند، نه چپاندن تیوریهـا بر پیکر شعر میران و نه پذیراندن شعر میران بر خم و پیچ تیوریهـا. از هـمینرو، نام و نشان بزرگانی چون ژاک دریدا، میلان کوندرا، ژان فرانسوا لیوتار، رولن بارت، دیوید لوکاچ و ... هم آنجا و هم اینجا ناپدید اند.
برای آنکه جلو کژآگاهی را گـرفته باشم، باید بیفزایم: هـر یک از سرایندگان و نویسندگان افغانستان به شیوه و توان خودش پاسدار پاکیزگی زبان و ارزش هنر اسـت. جا دارد، آفریده هـا و رهتوشه هـای هـر خامه زنی مـوشگافانه وارسی گـردند.
اگـر مـن – خـوب یا بد – هـادی میران را اینگونه مینگارم، کسـی بیاید دگـرگونه بنگارد؛ از او نمینویسـد، از دیگـران بنویسـد تا رفته رفته سرگوشیهای تلفونی، اتاقی، گـرد اجاقی و خیابانی ما نقدهـای آشکار نوشـتاری، انجمنی و رسـانه یی گـردند. آنگاه به جای نیشهای مسـتعار و نامهـای دروغین، سیماهـای راسـتین خود مان در پهلوی عنوانهـا به چشم خواهند خورد و گفتمان مان راهـی به دهـی باز خواهـد کـرد.
شناسـایی من با شعر میران یک سـال پیش از آشنایی با خودش بود. نخسـتین بار او را در این دو مصراع یافته بودم: "میان شیشه بشگفته گل پیراهن سرخش/ شکسـته شیشه را، پیراهنش را شسـته در باران" (وبلاگ "گل سرخ"/ 2005) هـمان روز یادداشـتی بر ساقه "گل سرخ" نوشـتم. سـال 2006، که به مهـر و بزرگواری کلوپ قلم و گـردانندان سـایت "فـردا" به سـویدن رفته بودم، میران در میان سخنان دیگـرش گفت: "مـن و شعـر از هـم فاصله داریم". اینچنین فروتنانه از خود گفتن، به نجابت او افـزود و به شگفتی مـن؛ زیرا در دورانی که آیینه پرسـتان در میان فاژه ها و واژه ها خود را "نرگس هنر" مینامند، شنیدن آن گفته آسـان نبود.
گرامیداشت هـادی میران بهانه برتر نشاندن و فراتر پنداشـتن او و دسـتکم گـرفتن یا نادیده انگاشـتن سرایندگان دیگـر نیسـت. اگـر آنهـا نیز می آفرینند و بررسی میشوند، ازین چه بهتر؟ سودش روند شدن پدیده هـای پراکنده و پیامدش آبادتر شدن شیرازه هـای سرود و سخن.
سخن کوته، هـمانگونه که چهل پنجاه سـال پیش، سهـراب سپهـری کوچه رفت و آمدش را از همسایگی نیما، شاملو، اخوان، نادرپور و فروغ کج کرد و به سرزمین نوین سرایش رسـید؛ میران نیز از مارش با هـمگنان و همسرایان پا کشیده و به مرزهـای نوینی از سرایش رسیده اسـت. هرگز نگفته ام "میران به سپهـری میماند"، میران به کسی نمیماند. او هـمانند سعیدی، کاظمی، مظفری و محمدی نمیسراید، مانند دیگران هم نمیسراید و بیشـترینه خودش اسـت.
با آنکه هنر با پیشگویی بیگانه و از پیشبینی بیزار اسـت، خیره سرانه میگویم و امضاء میگذارم که در هفت تا ده سـال آینده میران نه تنهـا دوسـتداران و هواخواهـان، بلکه پیروان خواهـد یافت. گـرچه از بیرون به ناسازه مینماید، نخسـتین نشانه هـای چنین مژدگان را در خمـوشی سنگی رسـانه هـا و هـمایشهـای "فرهنگی" در برابر او به روشنی میتوان دید.
هـادی میران در نگاه من یگانه هنرمند نوپرداز، نوجو و نوآفرین اسـت که کارش با سکوت ممتد جاری "برگزار" میشود. چه ننگین اسـت آفرینش را "به من چه؟" گویان هیچ گرفتن. آیا چشم کور چرخاندن سوی کسی که در کمتر از دو سـال، دو گزینه بسیار تازه به گنجینه زبان و ادبیات افزوده باشد، با "وجدان فرهنگی" هـمخوانی دارد؟
آنچه میران را نوگـرا مینمایاند، داشـتن نگاه "ویدیویی" هنگام دریافتهـاسـت. به بیان دیگـر، او پیش از آنکه تصویرپرداز باشد، تماشاپرداز اسـت. یکی از شگـردهـای چگونگی این پردازش، کارگیری نمادین نامهـای آدمهـا و کاربرد رخدادهـای زشت سیاسی پسا–سپتمبری در هوا و آهنگ نامه هـای عاشقانه اسـت.
نمیگویم میران "بهترین" میسراید، میگویم "دگـرگون" میسراید. او گذشـته از پهنا و بلندای کارنامه شاعران دیگـر، بدون خوشی و خفگان و دلهره از کنار سـتایشهـا، نکوهشهـا و "توطئه سکوت" دلیرانه میگذرد، و با دلگـرمی برخاسـته از انگیزه هـای درون راه و چاه خود را میپیماید. میران با تکانه جوشش فورانیی که دارد، نمیخواهـد به آفرینش پشـت کند.
برای فراخواندن هـادی میران در نقش مهـمان ویژه از اروپا و بخشیدن افتخار به من که لختی همرکاب این کاروان در بادیه چهل و هفتم باشم، بار دیگـر سپاسگزارم از فاطمه اختر، هـارون راعون، ربانی بغلانی، صبور صهیب، کبیر بختیاری، احسـان پاکزاد و یاران و یاوران آنان.
و در پایانی که پایان مباد:
سومین بار اسـت که هـارون راعون عزیز شانس روی سـتیژ آمدن مرا در سـایه گفتار و دکلمه هـای شکرالله شیون میگذارد. سخن گفتن پس از شیون به این میماند که کسی بعد از وحید قاسـمی آواز بخواند.
هوا تلخ اسـت از باران فراهـم میشوی یا نه؟
در این گندم گذر، گلهـای شرشم میشوی یا نه؟
هنوزم در بیابان مینویسـم چشمهـایت را
گلوی تشنه را یک چشمه زمزم میشوی یا نه؟
برایت ارتدکسـم، از لبم نام تو آویزان
دو روز بیشـتر، تصویر مریم میشوی یا نه؟
غمی مانند کوچی سوخت بهسود خیالم را
عزیزم! نقطه پایان این غم میشوی یا نه؟
فضای خانه هـمسـایه حتا پر شد از نامت
سخن آخر بگو ناهید، آدم میشوی یا نه؟
به جای هـمه کسـانی که در پیرامـون کارکردهـای هـادی میران ننوشـته اند و نخواهند نوشـت، مینویسـم و خواهـم نوشـت.
[][]
تورنتو/ بیست و نهم سپتمبر 2012
ساکن سوئد هستم.