از دور دستهای آب شور

از جزیره ی صمیمی سکوت

از مزرعه ماه

برگ سبزی

بوسه گرمی

هدیه آوردم برایت

 

از یادم نمی رود

لرزش پلکهایت را

با نخستین سلام مضطربت

که روایت آشفته یک ویرانه را

جاجیم می بافتند.

 

فراموش نمیکنم

مثل قهوه ی صبحانه ام

مثل نمک در نان

شبی که عریانی اندوه مرا

پیراهن گرفتی

 

فراموش نکن

باران را

ماه را

افق های سپید را

در بالشت ابری که باهم تقسیم کردیم


18 می 2011 گوتنبورگ

 

از پلکهایم آویخته ام

در شیار صورتم

که تابلوی سرنوشت من است

نام تو را می نویسم

 

تو در گیسوان باد آویخته ای

در تقاطع شب که بر دریا فرود می آیی

نام مرا به  خرچنگ می سپاری

60502011

 

نامه

بعد از سلام گرم و ابراز ارادت

محبوب من عرضم حضور با سعادت

 

 این نامه اما در نهایت مثنوی شد

یادت غزل شد لحظه هایم معنوی شد

 

اکنون که این مهواژه ها را می نویسم

در برگ گل اسم شما را می نویسم

 

هرچند در افشار چشمانت غریبم

اما پر از آشفتگیهای نجیبم

 

از پلکهام وقتی که بر لب می نشینی

مهتاب در پیشانی شب می نشینی

**

آری عزیزم ، ماه من  پیراهن من

جریان باران و شقایق در تن من

 

پایان فصل یک زمستان انتظارم

ماه حمل یعنی گل سرخ مزارم

 

در قهوه ام در سفره ی صبحانه ی من

آواز مریم در گلوی خانه ی من

 

بانوی آتش پاره یی  پهنای شعرم

عطر شراب سرخ در رگهای شعرم

 

تهمینه ی ذهن سمنگان خیالم

جریان آهو در بیابان خیالم 

 

طعم عسل در قهوه زار سرنوشتم

آری تویی تعریف زیبای بهشتم

 

بی تو اگر بر سفره ی سرخ انارم

آشفته تر از روزگار قندهارم

**

رویای من! ای در غزلهایم شناور

همزاد زخم خسته ی بال کبوتر

 

بگذار وحشی تر بپیچد بر تن تو

احساس من یعنی گل پیراهن تو

 

بگذار محکم تر بپیچد بر تن من

گل ریشه های باورت با رنگ روشن

 

این من، منم کوه مقاوم در کنارت    

مرهم نویس لحظه های زخمسارت

 

آیینه، شانه، روز نامه، ساعت تو

تا آسمان گل میدهد درخدمت تو


27 اپریل 2011

گوتمبورگ

 

سفر

محبوب من

دوست داشتنت جاده ای بی سرانجامی است

که سفر در آن به پایان نمی رسد

حتی اگر هزار جنگ صلیبی

جاده را ویران کند

من پای پیاده خواهم آمد.

 

درکفشهایم جریان می گیرم

چونان زائیر باستان بودایی

ذهن جاده ابریشم را پریشان میکنم

تو چون تندیس بودا

در بامیان باورم قامت بر افراشته ای.


تظاهرات

 

اینجا سوئد است

ساعت هفت شام به وقت گرینویچ

تظاهرات خونینی در خیابانهای ذهنم د رجریان  است

من که عاشق باشم

تکرار وامق باشم

از من بیرون ریخته ام

در خیابانهای ذهنم تکثیر میشوم

 

مرگ  بر من

که عرضه ام  را

در پیشانی معشوقم

عریضه می نویسم

من ادامه دارم

اما برهنه تر از خودم

ادامه دارم...

تا پیراهنم  باشی

درعریانی نجیبم 

که درهیچ رختی  پنهان نمی شوم

 

تو عریان تر از خودت

در تمامیت من پرچم افراشته ای

تا پیراهنت باشم

در پیراهنت باشم

ما ادامه داریم..


جنگ


در جنگم

می جنگم

با مرگم می جنگم

که چون معشوق  در آستان شعرم خیمه بر افراشته است

 و مرا آرامش بودایی می بخشد.

 

با مرگم می جنگم

اما مثل سربازان ناتو که در قندهار می جنگند

تا قندهار را به آتن متصل کند.

 

می جنگم

اما فاصله ام با ریسمانی که مرا

به معشوقم  متصل میکند کمتر میشود.

حالم خوب نیست

مثل حال دموکراسی درافغانستان

که از پلکهای کرزی آویخته است

و در مزارع خشخاش جنوب

ثمر میدهد.

 

سرم گیچ می رود

کسی در سرم گیچ می رود

در قلمرو اندوه من ملا عمر اتن میکند

من  پیغمبرم را تعویض کرده ا م

تا راه میان بُر، به فاحشه خانه خدا را

در شب نشانم دهد

 

من مردم، اما چه نامردم

که در جغرافیای شهوتم

خداوندی را که نیست

به عبادت نشسته ام

امشب

 که شب باکره گی اش را عریان میکند

خدا الحمد الله

درخواب آشفته موسی

سرگرم هدایت بنی اسرائیل است

من مرگم را حلق آویز میکنم

تا سلامتی معشوق من دچار اختلال نگردد

 

چه نا پرنده اند  پرنده گان

که نیاموخته اند

وقتی آسمان تاریک است

پراواز برعکس لذت بیشتر دارد

                   

نفرین بر من که آدم باشم

که آدم نیستم

تا آدمییتم را

بر پیشانی معشوقم  با خریت نقاشی کنم.

 

نفرین برمن

که تخت خوابم را

به دلال  بهشت فروخته ام

تا شعر و شعورم  را

در دهلیز روسپی خانه خداوند گیتار بزنم.