یاران و دوستان سلام

دیر بود که در این صحفه چیزی ننوشتم. اما در این مدت شعرهای زیادی نوشتم مثل غزل، دوبیتی، و سپید که برای جبران غیبت طولانی از جشم های شما میزبانی می کنند.

پریسا

 

 غزال کوهسار سرنوشت من، پریسایم

پریسای قشنگم موج گندمزار رویایم

 

در این شهر پدرلعنت  که در محشر فرو رفته

پریسا بی حضورت تکه تکه، سخت تنهایم

 

نگو دوری، نگو آن سوی دریاهای بی ساحل

رفیق سایه ات، این سوی دریا، من که اینجایم

 

 منم پرونده ی تقدیر زخمی ات ولی شاید

سر میز خدا افتاده و در دست اجرایم

 

پری گفتی: فرو می ریزد این دیوار دوری ها

به وقت رسمی باران خبرگیر تو می آیم

                                                                                                          

غزل گلهای گیسویت که خیلی دوستم داری

بیا عالیه ی نازم، پُر از احساس نیمایم

 

7 دسامبر 2013 کابل

 

چهل منزل

 

چه فرقی می کند در کابل و یا در وَرَس باشی

چهل منزل سفر کردم که تا در دسترس باشی

 

چهل اقلیم اندوه تو را بر شانه ام بردم

که تاکی در حصار میله یی سرخ قفس باشی

 

عزیزم الغرض این شهر بی وجدان بیمار است

تو را می خواهد اما عطر گلهای هوس باشی

 

ولی من دوستت دارم شبیه باور دینی

که در کولاک تنهایی من هُرم نفس باشی

 

چهل منزل که می آید خیابانهای رویا را

کنار من نشسته پشت بنز مرسدس باشی

 

12 نوامبر 2013 کابل

 

 

زندگی

لعنت به تو ای زندگی ای خواهرت را...

بردار از دست غرور من سرت را

 

هرچند در تار نفسهایم تنیدی

هرچند بوسیدم لبان کافرت را

 

هرچند با پای جنون هر شب دویدم

جغرافیای دور دست پیکرت را

 

رگبار کن رگبار کن تا آرام گیرم

بر سینه ی رویا خشاب آخرت را

 

**

ای خواهر این باغ وحشی را که هر شب

سر می زند پروانه های باورت را

 

تاک آرزو

 

به یادت هست شامی را که تاک آرزو خم شد؟

نخستین خوشه ی شیرین دیدارت فراهم شد

 

خیال هاجرم در جستجوی قطره آبی بود

لب آشفته ات فواره زد، الطاف زمزم شد

 

امید من گره افتاد در گیسوی چشمانت

گره پشت گره پیچید و با پلک تو محکم شد

 

دل حّوایی ات از دامن فردوس بیرون زد

میان برگ گل رقصید و گردنبند آدم شد

 

زمین چرخید و در طاق کلیسای خیال من

حضور اقدست روشن شد و تصویر مریم شد

 

کنار باغسار عاشقی در حوزه مهرت

دلم آموخت فقه چشمهایت را، مُعَمَم شد

 

نمی دانم چه می گفتیم اما بار سنگینی

برای مدتی از شانه ی لبهای ما کم شد

 

15 اکتبر 2013 کابل

 

خواهش

چیزی بگو در محضرت  شوری به پا کن

از بغض لبهای غریبت بخیه وا کن

 

از غرب کابل تا بیابان خیالم

در جاده های باورم گیسو رها کن

 

پلکلی بزن تا شور در شعرم نشیند

یعنی که شعرم را به فردا مبتلا کن

 

نقاشی گیچ بهشتم باش اما

آدم گری های مرا غرق حوا کن

 

ایمان که آوردی  نماز عاشقی را

صبح غزل پشت سر من اقتدا کن

 

نام مرا در تار جاری کن، پس از آن

در دشت سرگردانی ات عاشق صدا کن

 

این جاده آشفته پایان می پذیرد

امروز نه، فردا، توکل بر خدا کن

 

10 اکتبر 2013 کابل

 

عطر آب و نان

 

اگر چه از بلندای غزل افتاده ی مهمان!

هنوزم می وزد یاد تو مثل عطر آب و نان

 

هوای خانه ام را تازه کن از برگ چشمانت

که بر خط جداییها نشیند نقطه ی پایان

 

به سنگر می رود تا جنگ جوی چشمهای تو

تمام برج و باروی خیالم می شود ویران

 

فشارم می رود بالا که زرتشت خیالاتت

از آتش می زند بیرون و در مه می شود پنهان

 

مرا از نو بهار باورم  تا می برد بیرون

قرارم می دهد در صحن شب در معرض باران

 

لباس باورم سرد است، یک لبخند کافی نیست

بیا نزدیک تر تا جان بگیرد ریشه ی ایمان

 

من و تو تکه های بی صدای یک جنون هستیم

جسارت کن بتاب از خاور اندیشه ی میران

 

28 سپتامبر 2013 کابل

 

گلدان خورشید

 

به چشمانت که رقص ماه عریان می شود ممکن

گذر از کوتل تاریک بحران می شود ممکن

 

عبور قایق آواره گردیهای احساسم

از این دریاچه ی در دست طوفان می شود ممکن

 

برای ریشه های چادرت در صبح پاییزی

یقنین از تن خورشید  گلدان می شود ممکن

 

گلی در بُعد مریم برگ می بندد و بعد از آن

شکوه نم نم الطاف باران می شود ممکن

 

به زیر سقف رنگین غزلهای قشنگ من

حضور ارجمند تو بدینسان می شود ممکن

 

**

هزاره سوخت "شیرین" غزلهایم ولی با تو

شفای زخم خونین ارزگان می شود ممکن

 

دل افغانی ام خواب بهشت ناز می بیند

که شب در برزخ زیبای تهران می شود ممکن

 

24 می 2013 کابل