برق حضور
در آن ساعت که می آیی به روی خط، یا آنتن
چراغی در شب سرد خیالم میشود روشن
از آن سوهای خط حس میکنم در برگ احساسم
نوازش های نازت را از آن دست و از آن ناخن
من اما در خیابانهای پر هنگامه ی یادت
برای قامتت می دوزم از مهتاب پیراهن
گل سرخ معطر میکشم طرح حضورت را
شبانگاهان میان چشمهایم روزها بر تن
**
هوا آشفته بود، انگار فصل گیچ تریاک است
حضور نازنینت در بهار سرنوشت من
11 اپریل 2011 گوتنبورگ
کبوتر
در آن ساعت که شب بر روز چادر می کشد بی تو
کبوتر در فضای مرگ خود پر میکشد بی تو
قلم می گیرد اما پیکر سرد خیالش را
میان شعله های خون شناور میکشد بی تو
در اوج آسمان چشمهایت می پرد اما
به روی بالهایش عکس محشر می کشد بی تو
کبوتر طرح زیبا و بلند سرنوشتش را
گلی در دستهای باد پر پر می کشد بی تو
**
کبوتر درمیان خون هنوزم بال و پر دارد
کبوتر در میان خون کبوتر می کشد بی تو
6 اپریل 2011 گوتنبورگ
رویای من
تو را در آستانه زمستانی ترین فصل
در پرده های ذهنم نقاشی کردم
سحرهنگام
از دستهایم بهار جوانه زد
و هزار لاله وحشی بر کاغذ نشست
رویای من
که شبا هنگام
در شیرینی خواب بر پلکهایم می آویزی
و مرا درخلوت ابراهیم فرا میخوانی
تا تقدس تو را هزار کعبه طواف بنویسم
دوست دارم حلقه ی انگشترت باشم
که نگین زمردش
نبض آشفته انگشت خیالت را شماره می گیرد
رویای من
نقاشی ات می کنم
آنگونه که پرنده آسمان را
آنگونه که کودکان خیابان گرد کابل نان را
آنگونه که زندانیان سیاسی آزادی را،
نقاشی ات می کنم
هرچند که روشن تر ازخودت درمن می درخشی
اول حمل ۱۳۹۰ کابل
ساکن سوئد هستم.