برق حضور

 

در آن ساعت  که  می آیی به روی خط، یا آنتن

چراغی در شب سرد خیالم میشود روشن

 

از آن سوهای خط  حس میکنم  در برگ احساسم

نوازش های نازت را از آن دست و از آن ناخن

 

من اما  در خیابانهای پر هنگامه ی  یادت

برای قامتت می دوزم  از مهتاب  پیراهن

 

گل سرخ معطر میکشم طرح حضورت را

شبانگاهان میان چشمهایم  روزها بر تن

**

هوا آشفته  بود، انگار فصل گیچ تریاک است  

حضور نازنینت در بهار سرنوشت من

 

11 اپریل  2011 گوتنبورگ

 

کبوتر

 

در آن ساعت که شب بر روز چادر می کشد بی تو

کبوتر در فضای  مرگ خود  پر میکشد  بی تو

 

قلم می گیرد اما  پیکر سرد خیالش را

میان شعله های خون شناور میکشد بی تو

 

در اوج  آسمان چشمهایت  می پرد اما

به روی بالهایش عکس محشر می کشد بی تو

 

کبوتر طرح زیبا و بلند سرنوشتش را

گلی در دستهای باد پر پر می کشد بی تو

 

**

کبوتر درمیان خون هنوزم بال و پر دارد

کبوتر در میان خون کبوتر می کشد بی تو

 

6 اپریل 2011 گوتنبورگ

چه زیبا بود با تو لحظه هایم
تو تنها میدویدی در صدایم
تمام عمر از تو وامدارم
گل سرخی که بخشیدی برایم


...
پس از دو ماه اقامت در کابل سر انجام به سوئد برگشتم. روزهای کابل پر از خاطره بود. کابل همچنان خرابه است و خیابانهای آن خبر و خاطرات نبرد های خونین دهه نود را در اکران میگذارند. کابل هرچند که برای بسیاری بهشت آرزوهای شان گردیده اما هنوز از آن بوی جهنم می تراود.

 

 

رویای من

تو را در آستانه زمستانی ترین فصل

در پرده های ذهنم نقاشی کردم

سحرهنگام

از دستهایم بهار جوانه زد

و هزار لاله وحشی بر کاغذ نشست

 

رویای من

که شبا هنگام 

در شیرینی خواب بر پلکهایم می آویزی

و مرا درخلوت ابراهیم فرا میخوانی

 تا تقدس تو را هزار کعبه طواف بنویسم

دوست دارم حلقه ی انگشترت باشم

که نگین زمردش

نبض آشفته انگشت خیالت را شماره می گیرد

 

رویای من

نقاشی ات می کنم

آنگونه که پرنده آسمان را

آنگونه که کودکان خیابان گرد کابل نان را

آنگونه که زندانیان سیاسی آزادی را،

نقاشی ات می کنم

هرچند که روشن تر ازخودت درمن می درخشی

 اول حمل ۱۳۹۰ کابل