عصیان
گلوی باورم را حس تلخی می کند روشن
سرم در دستهای آشنای می رود از تن
بهشت من به کوهستان دوزخ می شود منجر
خدا انگار دارد از جهالت دشمنی با من
سپرده گندم احساس سبز سرنوشتم را
به دست آتش بیمار در هنگامه ی خرمن
پر از خشم مقدس می شوم تا مرز یک عصیان
فرو می ریزم اما در حضور حضرت یک زن
**
خدا در دستهای تشنه ام آشفته می رقصید
اگر می شد دلی می داشتم با پوشه ی آهن
5 سپتمبر 2011 گوتنبورگ
هبوط
چه گونه حس یک پرواز پرپر شد؟ نفهمیدم
فقط از ارتفاغ خواب های تشنه لغزیدم
در آغوش کلیسای خیالاتم که می رفتم
تو را دیدم، به جای حضرت مریم پرستیدم
هوای رستگاری شعله زد بر قامت شعرم
به دور مسجد الاحرام لبهای تو چرخیدم
جنوب خاطرم پیچید در بحران خونینی
که از هلمند لبهایت گل تریاک برچیدم
تهی از خود شدم، اما به رنگ لاله ی وحشی
به روی بستر احساس زخمی تو رقصیدم
یهود باورم اسرائیل روی تو را می جست
تو را بر تارک سبز خیال خویش می دیدم
تو را هرکی خلاف باورم بنوشت اما من
تمام سال بن لادن شدم تا مرگ جنگیدم
برایت رو سری و کفش و پیراهن... شدم تا خود
برهنه در مسیر عاشقی آواره گردیدم
تمام سرنوشت نامه های نا تمامم را
برایت قصه کردم، گریه کردم، باتو خندیدم
تو مثل شهرک آشفته بر روی گسل بودی
اگر زلزله ی آمد، کنارت سخت لرزیدم
هوا اکنون که ابری است برف تشنه می بارد
چه گونه حس یک پرواز پرپر شد؟ نفهمیدم
2 اگوست 2011 گوتنبورگ
سفره آیینه
پس از عبور ابر واره ی توهم غلیظ
به سُفره ی انار و آیینه خوش آمدی عزیز
میان بستر سکوت بسته ی صدای من
دو پرده بیشتر برقص، شعله شعله گل بریز
ببار چشمه چشمه در کویر تلخ شعر من
که گل کند جوانه های یک تخیل لذیذ
دگر غرور کفشهای خسته ی تو پس از این
نمی شود اسیر جاده های تلخ و ماسه خیز
***
روایت بلند ماه منفعل، مبارکت
حضور ارجمند تو به جشنواره ی "ونیز"
28 اگوست 2011 گوتنبورگ
ساکن سوئد هستم.