رویای من
تو را در آستانه زمستانی ترین فصل
در پرده های ذهنم نقاشی کردم
سحرهنگام
از دستهایم بهار جوانه زد
و هزار لاله وحشی بر کاغذ نشست
رویای من
که شبا هنگام
در شیرینی خواب بر پلکهایم می آویزی
و مرا درخلوت ابراهیم فرا میخوانی
تا تقدس تو را هزار کعبه طواف بنویسم
دوست دارم حلقه ی انگشترت باشم
که نگین زمردش
نبض آشفته انگشت خیالت را شماره می گیرد
رویای من
نقاشی ات می کنم
آنگونه که پرنده آسمان را
آنگونه که کودکان خیابان گرد کابل نان را
آنگونه که زندانیان سیاسی آزادی را،
نقاشی ات می کنم
هرچند که روشن تر ازخودت درمن می درخشی
اول حمل ۱۳۹۰ کابل
+ نوشته شده در دوشنبه یکم فروردین ۱۳۹۰ ساعت 13:31 توسط هادی میران
|
ساکن سوئد هستم.