بازی
فریبت می دهد لبهای فرسوده، نشو راضی
که با دستت نظام عاشقی ها را براندازی
قرارت بود تا از رخت سرخ عاشقی هایت
فراز قصر رویای سپیدم پرچم افرازی
تمام باورم را در غزل پیغمبرت هستم
ولی هرلحظه از قدس خیالم دور می سازی
تماشا کن پلنگ کوهسار چشمهایت را
که هرشب می کند با آهوی احساس من بازی
به این آشوب می دانم یهود سرنوشتم را
در آخر می بری در "کوره های آتش نازی"
خشونت های چشمانت پیام روشنی دارد
به پایان می رسد این ماجرا اما تو می بازی
24 دسامبر 2013 کابل
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی ۱۳۹۲ ساعت 7:55 توسط هادی میران
|
ساکن سوئد هستم.