چهل وشش

 

پس از ساعات رسمی تا که می‌گیرد در آغوشم

غمی با وزن یک کوه گران می‌افتد از دوشم

اناری بر لبش می‌ترکد، از انگور می‌خواند

صدایش موسیقی شعر باران است در گوشم

در آغوش صدایش می‌شود مانند یک جادو

فشار روزگار و وحشت کابل فراموشم

فرو می‌ریزد آوار بلند خستگی‌هایم

در آن فرصت که از سِکر نگاهش قهوه می‌نوشم

غزل می‌آفریند مثل باران‌های فروردین

برای گل‌نگاری‌های او یک دشتِ خاموشم

دمی کز او جدا افتم، به قول حضرت بیدل

"گهی در شعله می‌غلطم گهی در آب می‌جوشم"

 

کابل ۱۳ حوت ۱۳۹۳

 

چهل و هفت

 

تعارف کرد وقتی جعبه‌ی‌ سرخ انارش را

تعارف نه که خط خط کرد بر دل یادگارش را

دلم آیینه اش شد، سرزمین دلبری‌هایش

تصرف کرد کم‌کم سرزمین اقتدارش را

دوبیتی‌های من رخت تنش شد تا که بانو جان

برون آورد از چادر دل تاجک تبارش را

از آن پس واژه‌هایم انعکاس تار تقدیرش

گلوی پلک‌هایم گریه کرده انتظارش را

فراگیرم چنان از شورش زرتشت گیسویش

که روشن می نمایم با ستاره نوبهارش را

حضورش در حریم باورم انگار می‌ماند:

به مهتابی که روشن می‌کند هر شب مدارش را

 

 

کابل  عقرب ۱۳۹۳

 
 

چهل و هشت

 

شبانگه تا حضورش در تن من می‌شود روشن

میان برف غم، یک دشت سوسن می‌شود روشن

در اجزای غزل‌هایم که می‌پیچد، گمان من

گل تهمینه در خون تهمتن می‌شود روشن

لباسی برتنم می‌دوزد از پنداره‌های نو

ارسطویی مگر از خواب آتن می‌شود روشن

صدایم می‌زند، حس می‌کنم مثل همان اول

حضور ماه من از خط روشن، می‌شود روشن

جهان تلخ شیرین می‌شود، تا روی لب‌هایش

چراغ بوسه‌های داغ، شرعن می‌شود روشن

 

 

 

کابل حوت ۱۳۹۳

 

 

چهل و نه

 

سقوط قامت دیواره‌ی تردید یادت هست؟

خیابان‌های دهلی، گرمی خورشید یادت هست؟

خیابان‌های دهلی، ساحل گرم گوا، کابل

کسی را که تو را مریم‌ترین می‌دید یادت هست؟

کنار چشمه‌سار دلبری‌ها، باغ تنهایی

اناری را که در برگ لبت ترکید یادت هست؟

نسیمی را که از او عطر باران منتشر می‌شد

گلی را در کنار رود شب بوسید، یادت هست؟

شبی که زخم سردی شعله زد در قاب چشمانت

پریشان شد به روی گونه ات لغزید، یادت هست؟

ستاره رفت روی دامنت اما صدایی را

در اندام صدایت نا گهان پیچید، یادت هست؟

خلاصه شاعری را که برای ماه شدن‌هایت

کنارت ماند، تامرگ غزل جنگید، یادت هست؟

 

**

من اما، خواب‌های گیچ، بی‌تعبیر... یادم هست

به روی سیم تنهایی کلاغ پیر، یادم هست

چراغی از لبانت در شب شعرم که روشن شد

سپردن دل به دریا، یا تن  تقدیر یادم هست

سرت را که به روی شانه‌ی شعرم رها کردی  

دلی در پیچ و تاب گیسویت درگیر، یادم هست

پس از آن در خیابان، در کلاس درس، در خانه

تو را دیدن ولی در شکل یک تصویر، یادم هست

گروگانت که افتادم، جنوبی‌های چشمانت...

جنون طالبانی، سوره‌ی تکفیر یادم هست

 

 پنجاه

 

 چنان زنجیره‌های باورش پیچیده در پایم

که لبریز است از نامش تن زخمی آوایم

حضورش می‌ کند شیرین هوای تلخ کابل را

شبیه تکه قندی یا عسل افتاده در چایم

زبانش مرهمی در خاطرات زخم‌های من‌

نگاهش گردش مهتاب، در خون غزل‌هایم

کنارش تکه‌های باورم ترمیم می‌گردد ‌

کنارش شکل می‌گیرد جهانم یا که دنیایم

شبی چرخید تقدیرش که در تقویم من باشد

دوبیتی‌های امروزم، کتاب شعر فردایم

 

کابل عقرب ۱۳۹۳

 

 پنجا و یک

 

لئوناردو شدم امشب مونالیزاترین باور

گرفته پیکر سرد خیالات مرا در بر

پر از اخم است بالای بلند زندگی، دنیا

به لبخند مونالیزا شود دریای نیلوفر

زمین آواره ی پایت زمان در گیر لبخندت

جهان شبگرد گیسویت امام اول و آخر

به فرمان جناب عشق می‌بینی که افتاده

ز شاخ افریقا تا من، هزاران من تنی بی‌سر

دریدایی‌ترین باور مرا در شعله پیچیده

مسلمانی چه طعمی می‌دهد در پوشه‌ی کافر

مسلمانی چه طعمی می‌دهد وقتی که مجنونی

سرت بر سینه‌ی لیلی، تنت افتاده بر منبر

 

**

شبی که ماه را در دشت‌های تشنه پاشیدی

خدا در دشت‌های باورم افراشته چادر

خدا را در زمین آوردم اما ابن تیمیه

دل ابن سینایی مرا پیچید در خنجر

جنونی در رگم رقصیده یا که خواب می بینم

دل اُمه سزر دارم سری با شور پیغمبر

دل من از مدائن تا به یثرب عاشقی کرده

فرو خوابیده در این دل هزاران موج افسونگر

دل گادامری ات را بنازم که در این وادی

جهان را می‌شناسد با زبان عشق در محور

تو را آتش‌تبار شهر می‌نامند زیرا که

تکان دست‌هایت می‌زند آتش به خشک و تر‌

خبر داده که هنگام تماشای تو می‌افتد

قلم از دست نقاشان، چکش از دست آهنگر

نمی‌دانی چه جنگی شعله ور گردیده در خونم

دل آواره بر دوشم از این سنگر به آن سنگر

چه طعمی دارد این شبهای تریاکی که بربندی

دلت را در دل عطار و سر در حلقه‌ی هایدگر

من از زرتشت و بودا عکسی بر پیشانی‌ام دارم

شبانگاهان به خوابم می‌گشایم تا بنارس پر

تو زرتشتی، تو بودایی، دریدایی، تو آیدایی

همان که من همان که شاملو از تو شده شاعر

تو را تا مرگ خواهم در غزل‌هایم نوشت، آری

تو را تا مرگ دارم در تنم، در قامتم، در سر

حسن در الئموت عاشقی می‌گفت با  دشمن:

هوای قلعه را داری؟ ز روی نعش من بگذر

 

**

معمایی ترین رازی تو در شب‌های دیوانه

که برق صبح فریادت طنین افگند در خاور

نه رازی سر کشود از تن، ولی افسوس رازی جان

گل سرخ خرد را کرد در پای هوس پرپر

گنه‌کاران به دور کعبه می‌چرخند اما تو

طواف کعبه را بگذار و یک دل را به دست آور

بگو نفرین شب بر کاشف برق تصّوف که

به شور آورده دل‌ها را خرد را کرده خاکستر

ارسطویی فدای آنکه در شب‌های رنجوری

قرائت کرده چشمان تو را از هرکسی بهتر

مونالیزای من در مزرع لبخند دست افشان

که با اخم تو دنیا است خواهر‌خوانده‌ی محشر

فرویدی پلکهایم را گره کرده و می‌بینم

چه سرهای که افتاده به یک لبخند از پیکر

شبی تلخ است و فردا در حصار ابر افتاده

بزن چرخ و بزن دست و ... خدا افتاده در ساغر

 

کابل حوت ۱۳۹۳