به چشمانش که رقص ماه عریان میشود ممکن
گذر از کُتل تاریک بحران میشود ممکنعبور قایق آوارهگردیهای احساسم
از این دریاچهی در حال توفان میشود ممکنخیالش ریشه میبندد در اندام غزلهایم
برای دست احساسم گریبان میشود ممکنگلی تا روی لبهایش به دست باد میرقصد
شکوه نمنم الطاف باران میشود ممکنچنان با قهوهام حل میشود، در متن رگهایم
که از جریان خون من خیابان میشود ممکنبه زیر سقف رنگین غزلهای قشنگ من
حضور پرتو افروزش بدینسان میشود ممکن**
دل افغانیام خواب بهشت سبر میبیند
که شب در برزخ زیبای تهران میشود ممکنمیران
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم بهمن ۱۳۹۳ ساعت 13:46 توسط هادی میران
|
ساکن سوئد هستم.