عصیان

 

گلوی باورم را حس تلخی می کند روشن

سرم در دستهای آشنای می رود از تن

 

بهشت من به کوهستان دوزخ می شود منجر

خدا انگار دارد از جهالت دشمنی با من

 

سپرده گندم احساس سبز سرنوشتم را

به دست آتش بیمار در هنگامه ی خرمن

 

پر از خشم مقدس می شوم تا مرز یک عصیان

فرو می ریزم اما در حضور حضرت یک زن

**

خدا در دستهای تشنه ام آشفته می رقصید

اگر می شد دلی می داشتم با پوشه ی آهن

 

5  سپتمبر 2011 گوتنبورگ